تبليغاتX
من و مینیمالهایم
من و مینیمالهایم

دست نوشته های یک جنوبی


۱ ) هوا بس ناجوانمردانه نامرد است....

بعد از اينكه آقاي هواشناس گفت : فردا هواي استان بوشهر باراني است .... امروز اينجا (بندر دیر ) هيچ خبري از باران نشد و من يقين پيدا كردم كه بوشهر يعني دشتستان و بوشهر ولا غيــر ...

۲ ) وقتي به من گفتند كارمند هستي باد همه ي دماغم را فرا گرفت و مغرور و مسـرور نغمه ي پيروزي سر دادم غافل از اينكه يك شكسته خورده تمام عيارم ... ( بیاد ندارم در این بیست واندی سال ازعمر پر خیر و برکت خود کاسه گدایی بطرف شخص یا اشخاصی دراز کرده باشم هرچند حقم باشد!! اما ازحق دیگران همیشه دفاع کرده ام و دراین خصوص نیز مستثنا نیستم ، خیلی قبل تر باید اتفاق می افتاد )

۳ ) تجربه جديد ، شايد خوب باشه ، شايد بد باشه ، شايد.... خيلي شايدهاي ديگه ...تنها مزيتش همون تجربه هست ديگه ...

۴ ) كاش مسئولان دانشگاه ياري مي كردند تا بعد از شش هفت ترم اين بنده ي ناچيز پروردگار مدركي از آن دانشگاه كه الحق برابري مي كند با دانشگاههاي رده بالاي آمريكا دريافت مي كردم...خدايا كمك كن تا دوستان دانشگاه كمك كنند من مدرك بگيرم..همين...

۵ ) تئاتر شهر من ، اينروزها رنگ و بوي خاصي دارد ... به عنوان رئيس انجمن نمايش خيلي مودبانه مي گويم نتوانسته ام در اين بين ( كش و قوسهاي و كنتاكتهاي بين بچه ها ) هيچ غلطي بكنم و شايد علت آن بر مي گردد به رابطه ي دوستي با همه ي بچه ها... و اين يعني بحران مديريت ...

۶ ) بوي گاز ميدهم اينروزها .......

۷ ) کاش  قند بعد از چایی یک روز پرکار پاییزی من بودی تو ...

۸ ) رفیتم سفر /هرمزگان(بندرعباس ، لنگه ، خمير ، قشم ) / تا حالا نرفته بودم . زيبا بود و جاويد ماند خاطراتش در ذهن من / همه ي سفر يه طرف خريدهاي قبل از خواستگاري رفتن يك دوست يك طرف...(جداً خوشحالم که برادران الف مزدوج شده اند ...)

 

 

 

 

 

 

9 ) صفرو مش رضا (صفر عمرانی ) پدربزرگ فضل الله و پدر جعفر دار فانی را وداع گفت ، از قدیم ارادت خاصی داشتم خدمت ایشان خصوصاً زمانی که بچه مسجدی بودم.(روحش شاد)

10 ) مانده ام اگر روزی بخواهند نقشه گردشگری شهر بوشهر ترسیم کنند چگونه آنرا ترسیم خواهند کرد!!!

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:12 توسط حمید.ش| |

وقتی به دریچه ی بدفرم میترال قلبم نگاه کردم و اندیشیدم تصمیم گرفتم هر طور شده هوای جنوب را با شمال معاوضه کنم این شد که رفیتم سفر ، رفتیم شمال.....


   وقتی سوزش سینه و سرگیجه و افزایش ضربان وضعیت اسفبار میترال را نشان می دادند تصمیم گرفیتم ظهر را در نمک آبرود و تل کابینش سر کنیم و عصرش را در کوچه پس کوچه های چالوس ... سجاد هم صاحبخانه سه روزه ی ما بود و ما مستاجر ویلایشان.... آنروز خوشحال شدم که باعث امر خیری شدیم و کسی از یمن و برکت حضور ما راهی زیارت مشهد شده بود.....هتل هایت ( اگه درست شنیده و دیده باشیم) جای خوبی بود ، اونجا بود که ذرت های ما هنوز دارن زندگی رو می بینن....


پ ن 1 : با جناب محمود مسافرت خیلی لذت بخش بود خیلی ....

پ ن 2 : جناب یوسف که معلوم الحال و اسفل السافلین....

 پ ن 3 : خدایا ، پروردگارا ! اگر روزی گذار ما به کنار ساحل و دریا افتاد دریا را خشک نکن لطفن (آمین )

پ ن 4 : وقتی تب می کنی ، تب می کنم به جون خودم باور نداری از گربه ی خونمون بپرس




نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 2:21 توسط حمید.ش| |