تبليغاتX
من و مینیمالهایم
من و مینیمالهایم

دست نوشته های یک جنوبی

ه

و

ا

هــــــــوا میخــــــــوام ... دارم خفه میشم....................

این نزدیکهای کپسول اکسیژن گیر نمیاد... یکی کمی آنطرفتر دارد جان می دهد ......

لطفاْ آب را گل نکنید ... شاید این آب روان اکسیژن داشته باشد....

ببخشید آقا ... ببخشید خانم ... صدای مرا می شنوید .. لطفاْ در اینجا از این هوای کثیف استشمام نکنید .... هوا آلوده است ... هوا میخوام ... مامان دیگه مهر تو هم نمی خوام... بابا دیگه آب نمی خوام ... من امروز هوا میخوام .. شما هم شاید دچار کمبود هوا شدید.. بی خیال ...

بذارید بمیرم ... آخه نمیشه هنوز دو تا مرحله باقی مونده ... تازه میخوام برم دور بعد ...

هوا میخوام تا برسم فینال .... هوا والسلام ... اینقدر نق هم نزن لطفاْ .. افتاد

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 20:59 توسط حمید.ش| |

(( من دلگیرم .. من از مربی مهد کودک ام شاکی ام .. من از معلم اول تا چهارم دبستانم شکایت دارم .... من از سیستم آموزش دلخورم .. من از وزیر وقت آموزش و پرورش گله دارم ... چرا اندیشه های مرا به بازی گرفتید))

نمی دانم چگونه بیاد بیاورم .. اما جان شما که نباشد جان خودم مقدار کمی به یاد دارم .. آنروز مربی مهد می گفت : که شما باید این شعر رو حفظ کنید: دایی احمد سربازه .... تو جبهه های اهوازه .. ادامه اش رو دیگه یاد ندارم.. اما آنروزها جنگ بود و خوش ترین وشادترین لحظات کودکی یک پسر پچه ۵ ساله در یک سرزمین که درگیر جنگ بود صرف شعرهای جنگی شد.. کودکی اش در مهدهای کودک با شعرهایی پر از خشم و خشونت می گذراند .. نمیدانم جنگ چیز خوبی است یا نه ؟ اگر شما نادرشاه باشید می گویید جنگ چیز خوبی است و باید برفتوحات کشور اضافه کنیم و اگر هم جای یک پسر پچه ۵ ساله باشید آنوقت هیچ حرفی برای گفتن نخواهید داشت .. راستی داشت یادم می رفت مهد کودک ما تا خانه ما زیاد فاصله ای نداشت .. کمتر از یک کیلومتر .. اما الان مهدکودک ما دیگرنیست ... من از این دلخور نیستم که به مهد کودک رفتم .. من از این دلگیر نیستم که کودکی ام را در دوران جنگ بسر کردم ... من دلگیر نیستم از اینکه خانم مربی ما شعرهایش همه بوی جنگ و تفنگ و خشم و خشونت می داد ... من از این دلگیرم که چرا در دوران نوجوانی آقای مسئول آموزش و پرورش اندیشه های پاک ما را به بازی گرفت .. من از این دلخورم که چرا بعضی وقتها معلمان در دوران نوجوانی مجبور بودند دروغ بگویند... آیا هدایت نوجوان به سوی معبود با دروغ میسر می شد ؟ آیا می شد ما را با دروغ وادار به انجام کاری کنند که شاید خود هرگز آن کار را نمی کردند ؟..من چگونه می توانستم درس : (( مضرات سیگار )) را از زبان معلمی بشنوم که خودش در پایان زنگ راحت و در اولین فرصت در پشت کلاس ما سیگارش را آتیش می زد ... من چگونه حرف معلم ورزشی را گوش کنم که او به ما می گفت : ورزش باعث تندرستی است و اعتیاد چیز بدی است و سیگار هم انسان را تنبل می کند .. اما خودش در زنگ ورزش ما را وادار به درگیری با توپی خرد می کرد و خودش آرام به سیگارش که بو و دودش کل زمین ورزش را گرفته بود پک می زد... من از معلمم هم دلگیر نیستم ... او هم آدم بود.. آدمها جایزالخطا هستند .. ولی معلم هیچوقت از انبیاء نبود ... نقش انبیاء هم نمی توانستند خوب ایفا کنند... من از اینها هم دلگیر نیستم .. من از پتروس آن پدیده منفور اجنبی دلخور و دلگیرم که ملتی را سرکار گذاشت .. در کدام عقل می گنجد که پتروس یک پسر بچه ۱۰ - ۱۲ ساله با یک انگشتش جلوی عبور آب از پشت سد را گرفته .. کدام عقل می پذیرد که پتروس یک پسربچه ضعیف شب را تا صبح دست در سوراخ در پشت سد مانع عبور آب از سد شده است .. چه سدی بوده که به این راحتی سوراخ شده ؟ من از پتروس خیلی دق دلی دارم .. اگر دستم بهش برسه مطمئن باش که تو را خواهم کشت پتروس .. من از دهقان فداکار متشکرم .. چرا که او فداکار بوده .. اما معلم ما می توانست جوری دیگر هم فداکاری را به ما نشان دهد.. معلم ما می توانست بجای درس دهقان فداکار . درس جاشوی زحمت کش را بدهد .. معلم ما می توانست بگوید جاشو (صیاد) به دریا می رود از همه چیز خود می گذرد تا فرزندانشان و خانواده اش در رفاه و آسایش باشند... او می توانست ما را خیلی راحت تر با همه این فداکاریها آشنا کند اما نکرد... حسنک بیچاره هم گناه داشت .. او اینروزها شده مسخره قلم به دستان که هر روز او را به گونه ای به شهر می آورند و بر می گردانند .. من با حسنک کاری نداشتم چرا که حسنک را از قبل می شناختم او چندین بز داشت اما رابطه اش با بزها اینطور که در کتابها آمده بود هم خوب نبوده....

من دلخور نیستم ... من دلخورم .. من دیگر تصمیم نخواهم گرفت .. جرا که کبری هم به ما دروغ می گفت .. او هم یکی از همان مانکن های خیابانی ست او هم مثل همه ... من دیگر نمی دانم چه بگویم ..کوکب خانم خودش در کتاب ما حرفش چیزی دیگر بود .. اما در بیرون کتاب .. شال و کلاه می کرد و به قرارهایش می رسید....

من هنوز همان کودک شش ساله هستم..می خواهم از نو شروع کنم... دوباره فداکاری را تجربه کنم..چگونه تصمیم بگیرم... چوپان دروغگو را بشناسم ... پتروس را طرد کنم و مشت محکمی به دهانش بزنم و...

.........................................

پ ن ۱ : میخوام برگردم عقب ... میخوام دوباره تجربه کنم .. همه چی رو .. من هرگز شکست نخورده ام من هنوز همان آدم با نشاط . فعال . انرژیک هستم

پ ن ۲ : تئاتر : چشمهای نیمه سرخ عروسک دختری که شبها رویای ایفی ژنی می دید نویسندگی و کارگردانی رضا مختارزاده و تهیه کنندگی : آقای من .. قرار است به عنوان نماینده استان بوشهر در جشنواره منطقه ای تئاتر فجر در شهرکرد حضور یابد.. ۱ تا ۴ آذرماه ...(شهرکرد تا حالا نرفتم ۶ روزی رو اونجا در دست خواهیم گرفت و حکمرانی ).....

پ ن ۳ : من سیاستمدار نیستم.. من اهل سیاست و سیاست بازی نیستم به شرافت قسم..(دست از سر من بردارید...)

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:40 توسط حمید.ش| |