دست نوشته های یک جنوبی
کی گفته عقب گرد چیز بدیه ؟ میخوام بدونم کی گفته ....به چپ چپ ... به راست رست..از جلو نظام از همه اینها من همان عقب گرد را خیلی دوست دارم ... وقتی سرباز پاهایش را محکم به زمین می کوبد.. وقتی سرباز گردنش را به پشت بر می گرداند .. من عقب گرد را دوست دارم پس بخوانید: من هنوز صدای آن سیلی محکمی که از دوستم در کلاس درس خوردم احساس می کنم ... من هنوز دلم برای آن پسرک سه چرده مدرسه که برای بدست آوردن فقط یک کاست ( اونم با صدای شماعی زاده ) مجبور شده بود در سرمای استخوان سوز دی ماه توی حوض پر از آب وسط مدرسه شنا کنه می سوزه .... ( من از عقب گرد خوشم میاد..مگه زوره ) من هنوز لگدی را که سالیان دور به پای رفیق صمیمی خودم در حین انجام بازی فوتبال زدم و پای او شکست در ذهن خود حمل می کنم .. اما افسرده نیستم .. من هنوز آنروزی را که مجبور شدم برای فرار از مدرسه با کوله باری از کتاب و دفتر از دیوار مدرسه به پایین بپرم و دست آخر هم خبرش به مدیر رسید فراموش نکرده ام .. من آنروزی که در کلاس درس.... بیچاره معلم ( بدآموزی مانع از ادامه نوشتن شد) فراموش نکرده ام بیچاره معلم کتابش را برداشت و از کلاس رفت بیرون .. : من هیچوقت به کلاس شما بر نمی گردم من هنوز بوی بازی روی ماسه های دریا در هنگام فرار از مدرسه را با خود دارم ... چه بوی باحالی !؟ من هنوز در فکر همان دوچرخه ای هستم که بیچاره پدر از پشت خلیج با خود آورده بود تا پسرش که شاگرد اول مدرسه شده شاد شود غافل از اینکه شاگر اول مدرسه هیچ از دوچرخه سواری سر در نمی آورد و در اولین روز سفر با دوچرخه محکم به تیربرق می خورد و دوچرخه و پسر هر دو از چندین ناحیه آسیب می بینند... من هنوز در فکر همان نان و تخم و مرغ و پنیری هستم که مادرم یابعضی وقتها خواهرم در کیف مدرسه ام می گذاشتن تا در مدرسه گشنه نمانم هستم.. من هنوزی بابوی آنها زندگی می کنم ... من هنوز دلم برای بچه هایی که نتوانستند به گروه تئاتر یا سرود مدرسه راه پیدا کنند می سوزد.... من از عقب گرد خوشم میاد..مگه زوره ؟؟ من از دانشگاه بیزارم ...... .................................... پ ن : لطفاْ یکی مرا نجات دهد .. یکی بیاد منو از عقب گرد خارج کنه ... به من امر کنید : به چپ چپ .. به راست راست... : بفرمایید ـ خوبید شما ؟ چیکار می کنید ؟ : خوبیم .. داریم می گذرونیم ـ اهل دل هم هستید یا نه ؟ : بله اهل دل هم هستیم .. اول اهل ایرانیم بعد اهل دل ( راننده دستش را به طرف دکمه پلی سیستم مایشن خود برد و.. کبوتری .. خسته منم ... دور سرش می گردم ـــ های عجب اهل دل بود .. های عجب اهل دل بود ///////////////////////// اپیزود دوم هر چقدر هم که زشت باشی .. حتی اگه از سگ سیاه و بدقواره همسایه ما هم زشت تر باشی .. می تونی زیبا ببینی ... همه زشتی های اطراف خودت رو زیبا ببینی که دیگه هیچ چیز زشتی برات وجود نداشته باشه .. اونوقت تنها چیز زشت روی کره خاکی ... خودتی ... (تازه شاید یه نفر دیگه هم باشه که مثل خودت بخواد همه چی رو زیبا ببینه .. انوفت تو هم زیبا هستی .. می دونی ) همه مردم سخت در حال تفکر در گفته ها . نوشته ها و فلسفه بافی های ارسطو .. سقراط .. افلاطون هستند .. خداییش نوشته بالایی من تومایه های نوشته ی همین آقایان نیست .. من چی از ارسطو .. سقراط.. افلاطون .. هیچکاک.. الکساندردل پیرو .. و ماتراتزی کم دارم .. //////////////////////////////// همین پ ن ۱ : آدم یه وقتهایی سر به هوا می شود .. پ ن ۲ : دست آدم بشکنه بهتر از اینکه توی ولایت غریب دستشویی گیرش نیاد جهت برطرف نمودن قضای حاجت .. ملتفت هستید که ... گنجشک ... پر ... طوطی... پر ..... یهو گفت : آدم ... منم گفتم نپر... غمگین شد و افسرده ... رفت کناری نشست ... گفت مگر آدم پرواز نمی کند... گفتم : چرا ! تا وقتی ما بچه ایم همه بهمون می گن : آدما پرواز می کنن ......... اما همچی که بزرگتر شدیم همه پرهامون رو می چینن تا خدایی نکرده پرواز نکنیم... آخه پرواز .. ..........یه چیزی تو مایه های رژیم اشغالگره.. می دونی ... حالا فهمیدی که آدم .. پر .. نیست ... آدم : بمیر... نپر... ( شاد بودیم شاد شاد شاد .. آنقدر شاد بودیم که تا به خودمون می اومدیم می دیدم خورشید داره میفته تو آب.. می دونی ماسه های نرم و گرم ساحل ... نه نمیدونی ... من یادمه .. همیشه یادمه ) چه شده همه شور و نشاط های قدیمی ... مردیم از بس تو دریای وحشتناک اقتصاد و بازار شنا کردیم.. دارم غرق می شم .. نه غرق نمی شم ... می تونم خودمو به جزیره برسونم ولی آخرش که چی ... خداوند محترم : لطفاً در صورت امکان مرا به دوران کودکی ام برگردان ... من نمیخواهم سرمایه دار باشم ... نمی خواهم دانشجو باشم... من نمی خواهم بازرگان باشم .. لطفاً خودت کارت مرا باطل کن ... من نمی خواهم چشمم به چشم زشت و بدقواره شرطه(پلیس سیاه و بد ترکیب عرب) بیفتد که یک ریال هم نمی ارزد.... من میخواهم همان : حمیــــدوی .همیشگی باشم .. میخوام تو ملحه آسایش همه رو سلب کنم... من میخوام ظهر تابستون تو هوای ۴۰ درجه بالای صفر درب خونه همسایه رو آنچنان بکوبم که .... من میخوام............................................... من بارون رو هم دوست دارم .... من ......... میخوام گریه کنم .... می دونم نمی تونی مرو به عقب برگردونی ... حداقل اجازه بده دل سیر گریه کنم....... .............................................. پ ن ۱ : عکس کار دوست خوبم حسین فخرایی کارشناس زبان خارجه و استاد دانشگاه از ساحل همیشه قشنگ بندر دیر... ( بزرگترین بندرصیادی کشور) پ ن ۲ : دلتنگی های آدم به خود آدم مربوطه میشه ...............
ـ تاکسی .. مستقیم
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت
8:12 توسط حمید.ش| |
اپیزود اول
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت
15:59 توسط حمید.ش| |
کلاغ ... پر ...
نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت
11:35 توسط حمید.ش| |

