تبليغاتX
من و مینیمالهایم
من و مینیمالهایم

دست نوشته های یک جنوبی

من هم سرباز بودم بخدا...

من هم سربازی ام را در آموزش و پرورش گذراندم و به اسم سرباز معلم ... تفاوتم با همه سرباز معلماها این بود که بجای تدریس در روستا باید در یکی از اتاق های مدیریت آموزش و پرورش سکنی می گزیدم و ... از این حرفا... دل خوش بودم به عنوان مسئول کامپیوتر دایره امتحانات و بعد از مدتی  حسابدار آموزش و پرورش بودن ... اینروزها با خود می گویم کاش من هم مثل سرباز معلم جنوبی دوسال از زندگی ام را با جوجه هایی در یکی از همین روستاها می گذراندم.. او چقدر خوش می گذراند ایام را ... یکی دیگر از تفاوتهای من و سرباز معلم جنوبی این بود که او دلش نمی خواست هیچگاه خدمتش تمام شود و همیشه در روستا بماند ولی من دلم می خواست هر چه زودتر سربازی را تمام کنم تا از جامعه فرهنگیان دور شوم..... به دلایلی خاص...

سرباز معلم جنوبی اینروزها سوژه داغ رسانه ها گشته ... راستی من امروز برای اولین بار به یک نفر حسادت ورزیدم.. خوش بحالت کاکا...

اعتماد.... همشهری خانواده .... نیم نگاه .... شبکه سه سیما....خانواده سبز.... و....  همه از او گفته اند .. سرباز معلم جنوبی یک عکاس خوب هم هست .. خوب هم می نویسد اما عیب او عدم آشنایی با قوانین رانندگی است ... او کلاْ رانندگی بلد نیست ....

..................................

پ ن ۱ : گفتا تو از کجایی که آشفته می نمایی ؟    گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

پ ن ۲ : حسین فخرایی یکی از عکاسان خوب استان بوشهر .. عکسهایش را حتماْْ ببینید...

پ ن ۳: گفتم که غمت . گفت پرستارش باش         گفتم نگخت گفت که بیمارش باش

           گفتم کشیدم فـــــراق رویـت گفتا                 با درد و بلا بساز و درکارش باش

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 9:14 توسط حمید.ش| |

توصیفنامه ( شرح حال نگاشته)

قطعاً انسانهای کبیر دو دسته اند .. ما با دسته اول کاری ندارم و حرفی از آنان در میان نمی گذاریم .. دسته دوم هم که قرار است با آنها سروکار داشته باشیم فی الیقین امثال جنابعالی هستند و در این راستا ضمن تجلیل از مقام شامخ شما نیازی به ذکر خصایل اخلاقی و اجتماعی حضرتعالی در این برهه از زمان دیده نمی شود فلذا ضمن تقدیم احترامات خاصه درونی و برونی فی المجلس گرمترین درودهای یک انسان سرد را از آتشفشان اعماق وجودت پذیرا باش بدون آنکه فوران نمایی ..
باشد که آیندگان دستانت را ببوسند.. و برایت جشنها که ترتیب اثر دهند... اجرکم عندالله ..

پ ن ۱:

زهجر دوست در فریادم امشب         دل اندر کوره حدادم امشب

به سروناز مفتون بادشبگیر           بگو در دیــًر آبادم امشب

پ ن ۲: قطعا اگر شب در دمای زیر ۱- درجه در سرمای اراک راه را گم کرده بودید اکنون ....

پ ن ۳: هیچی ... از هفت کشور آزاد ... آزاد آزاد.....

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 6:7 توسط حمید.ش| |

چه بنویسم ؟

زبس مشتاق دیدارم نمی دانم چه بنویسم            پریشان حال و افکارم نمی دانم چه بنویسم

چنان از آتش شوقت بسوزد جسم تب دارم            نمی دانم چه بنگارم نمی دانم چه بنویسم

به یاران و عزیزان گو ما را دیده بر راه هست           بدین سان حالتی دارم نمی دانم چه بنویسم

(( شعر از  مرحوم میرزا عباس دیری شاعر بنام و پرآوزاده استان بوشهر))

عکس : حسین فخرایی (عکاس بندر )

پ ن : درگیر بودم عجیب .. وحشتناک نمی دونستم چی درج کنم تو این بلاگ .. اولین بار بود اینهمه فاصله می افتاد بین نوشته هام ... هر کاری کردم نتونستم کلمات رو قطار کنم و چیزی بنویسم .. این برای اولین بار بود که دچار این مشکل می شدم

پ ن ۲: رفتم امتحان پایان ترم.. شب تا ساعت ۳ مشغول خوندن...صبح ساعت ۵ از خونه به سوی عالیشهر راهی شدم .... ساعت ۴ بعدازظهر رفتم دانشگاه .. هیچکدام از دوستان را نمی دیدم که اطراف سالن امتحان باشه .. دانشجویان رشته های حقوق . برق اومده بودن.. تماس گرفتم با دوستم گفت : دیروز امتحان بوده !! ( جدا از بی خوابی شب.. تحمل ۲ ساعت جاده بی آب و علف سخت بود )

پ ن ۳ : آدمهای کوچیک یه وقتهایی می تونن اندیشه های بزرگ داشته باشن .. این را از کفاش ۱۰ ساله ای فهمیدم که مشتریانش را با ۴ روزنامه ای که داشت سرگرم می کرد... ( واکس کفش تمام شد و من سرگرم خواندن )

نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 17:0 توسط حمید.ش| |
دریا !!! تو پدر را معنا کردی ؟ تو مادر را فهماندی ...

دریا !!! تو شاید همان کودکی های گم شده من باشی ... ( ۶بهمن کودکی می آید ... )

(( تا بخوای بجنبی پیرت می کنه ... اینم یه یادی دیگه از سالروز تولد ... نمیدونم چندتا سالروز تولد دیگه باید به خودم یادآوری کنم ... ۶ بهمن ... شاید نابغه ای بدنیا آمد که همه دربه در انتخاب نام برایش بودن پس از انقلاب های کبیر و صغیر جهان و جنگ جهانی اول و دوم جهان اینبار شاهد اتفاق و رخداد عظیمی دیگر به خود بود...)

(( تمثال مبارک در ۲ سالگی موجود بود و قبل تراز آن به دلایل نامعلوم در دسترس نبود))

به استقبال سالروز تولد یک روز را با دریا سپری کردیم و ماحصل آن چندین قطعه عکس شد و مقداری کمی تا قسمتی خاطره که شاید بماند..

و این حکایت یک روز ما با دریا ..... ( به روایت تصویر ... )

سایز بزرگ عکس                       سایز بزرگ عکس                             سایز بزرگ عکس

سایز بزرگ عکس                       سایز بزرگ عکس                         سایز بزرگ عکس

 ( سكوت چهارم )
و شاید هرگز سكوتی دركار نبود
وقتی ماهیگیر بدون ماهی
به خانه برگشت ..
اینجا پر شده بود از آب باران
و شاید هم لرزش سرما دی
پیرمرد چشمانش را تا ابد فرو بست. ( آدم یه وقتهایی شعر هم می گه ..)

..................................................

پ ن ۱ : همه آرزو می کنند کاش این موقع سال اینجا بودند ...

پ ن ۲ : سایز بزرگ عکسا ببینین حتماْ .... متضرر نشوید!!

نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 17:22 توسط حمید.ش| |