دست نوشته های یک جنوبی
من : چشمهایت را باد می برند بدون اینکه رگباری بیاید سر و صدای زیادی به پا نخواهد شد گوسفندی قربانی نخواهند کرد آسمان نخواهد گریست و اینک امپراطور تو : رویاهای عاشقانه ی من شلیک اولین تیر هفت تیر دشمن خشم . خشونت . عصبانیت ! تو قلدر نیستی چشمهای آبی و موهای بور . گیس های بلند کفش های پاشنه بلند و دامن حریر امشب خوابم نمی برد من : بند نافم (،) را بریدند متولد شدم به تاریخ چند هزار ساله تو : دایه هایی که مرا شیر می دادند یکی یکی مردند راستی من متولد شدم به تاریخ چندین شبانه روز کسی دیگر : چشمهایتان را ببندید کمربندهایتان را محکم کنید ما به خواب خواهیم رفت !! ......................................... الحاقیات : (۱) آلمانها که همیشه به لطف شانس و نیروهای پنهانی موفق می شدند اینبار انصافاْ خوب بازی کردند و من هم انگشت به دهان دلم به حال فوتبال این مملکت سوخت که بلیط بازیهای ملی اش را رایگان ارائه می دهند و باز هم از استقبال کم می ترسند چه شده فوتبال ما ؟ ....... پرتغال که می رود می ماند هلند . اسپانیا و ایتالیا (۲) طبع بعضی وقتها گل می کند و انسان را ناچار به خط خطی کردن صفحه ای از میلیاردها صفحه ی دهکده مجازی .... (۳) دیر تش باد یکی از وبلاگهای برگزیده و محبوب فارسی ایران شد و سرباز معلم جهانی مدرسه کالو یکی از ۱۰ بلاگر موفق فارسی معرفی گردید .. تبریکات خالصانه یک برادر را قطعاْ پذیرا خواهد بود. از اون آمریکایی هایی ست که ماحصل یه پدر مکزیکی و مادری آفریقایی هست و از راه کار تو کوره شهرداری امرار و معاش می کنه .. امرزو برای هشتادمین بار به جلوی آیینه رفت تا شاید تغییر تو خودش ببینه ولی ندید...دلش گرفت .. خودکشی کرد .............................................................. یورو ۲۰۰۸ وقتی تیم محبوبت تو بازی اول ۳ تا می خوره ... حرفی نباید برا زدن داشته باشی... وقتی پرتغال و هلند و آلمان و اسپانیاخوب بازی می کنند مجبوری که بازیهاشون دنبال کنی ...کاشکی آلمان نابود بشه !! ........................................................... وقتی اینجا در بندر دیر تابستان می آید همه می دانند و خواهد دانست و درک خواهند کرد که عشق را دریاست و خود را در این بی آبی و بی برقی به دریا بزنند تا همه چیز را از یاد ببرند حتی برای چند لحظه !!! ......................................................... پ ن ۱ : تابستان هم رنگ و بوی خود را دارد خصوصاً برای ما جنوبی ها...بوی تشباد را اکنون استشمام می کنیم و دریاست رفیق شفیق همه ما... خنکی وجودت گوارای وجودمان!! پ ن ۲ : انگار نه انگار که فردا نه پس فردا امتحانات پایان ترم شروع می شود و انگار نه انگار که دانشجویی بوده و هست.... کاش رئیس جمهور دانشگاه آزاد بوشهر را تعطیل می کرد .. اگر این کار رو می کرد قطعاً من می شدم تبلیغات چی او !!!۱ پ ن ۳ : یورو ۲۰۰۸ را عشق است ... شاید تماشای یک فوتبال ناب در دل تابستان گرم جنوب ارزش صد چندان به مطالعه جزوه های بی در و پیکر دانشگاهی داشته باشد ..قطعاً داستانک ( سکه ) سرش را آرام بلند کرد. غصه چند شب پیش را براحتی از یاد برده بود اما معلوم نبود چش شده بود که یدفعه از اینرو به انرو شده بود.. همه غصه ها برگشته بودن سراغش... پنچره های چوبی اتاق بالایی را یکی یکی باز کرد تا هوای خونه عوض شه... نشست روبروی یکی از همون پنچره ها و همه غصه هاش رو بیرون ریخت...دل سیر گریه کرد... آلفرد در تورنتو مشغول خرید از فروشگاه بزرگ شهر بود که یکی دستی به پشتش زد و گفت : هی ... تویی ؟ ...آلفرد با نهایت عصبانیت داد زد : گستاخ...همه شهروندان که مشغول خرید بود ..یهو نگاهشون رو به آلفرد و مرد غریبه دوختند . امروز چهارشنبه بود و قرار بود پیرزن اسباب و اثاثیه اش رو جمع کنه و با اهل فامیل راهی زیارت شن.. می گن آدم بره سفر همه غصه هاش از یادش می ره ..اینو ننه حسن دیشب تو خونه رباب اینا تو جمع گفته بود و پیرزن دل خوش کرده بود به رفتن سفر و فراموشی غصه ها آلفردو امشب جشن تولد دعوت داشت و با دوستان می خواست تو جشن شرکت کنه..غافل از اینکه او جشن همه نقشه هایی چندین ساله اش را که تنها بهونه ماندنش تو تورنتو بود رو به هم می زد .. به قول خودش جشن و پارتی باعث می شد آدم حالی به هولی ببره ... بیچاره آلفردو... ........................................................ پ ن ۱: دلمشغولی یا مشغولی دل ...ذهن مشغولی یا مشغولی ذهن... آدم رو به عقب می کشه .. شاید اینروزها مجبور باشم چند روزی به عقب برگردم ..البته شاید کاش نشه.... پ ن ۲ : مسخره ترین دوران عمر...اگه ازم بپرسن مسخره ترین دوران عمرت ؟ قطعاْ خواهم گفت ۲ سال تحصیل در دانشگاه آزاد بوشهر پ ن ۳: روزگار ما را با خود خواهد برد... قطعاْ باید دنبال سرنوشت دوید .. 

بگو و مگو های من و تو در چاله های فضایی ، شاید هم سیاره ای دیگر
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت
12:30 توسط حمید.ش| |
داستانک (۲)
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت
17:8 توسط حمید.ش| |
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت
8:49 توسط حمید.ش| |
