دست نوشته های یک جنوبی
اینجا پستی نوشته شده بود که اکنون به زباله دان تاریخ پیوسته است حالا بجای آن پست این شعر جا خوش کرده :
پدر شناسنامه من و دو برادر دیگر به همراه شناسنامه ی مادر را در دست گرفته و می گوید بیایید این فرم های تحول اقتصادی را پر کنید تا تحویل بدهم ( محمد سرباز معلم جنوبی که همه به همه نوع از او استفاده های ابزاری مختلفی می کنند اینروزها شده بازبین این طرح در شهرستان ما) من به پدر می گویم بده به محمد تا پر کند و او می گوید : او هیلت به فکر وبلاگش بشت ( او بیش از اندازه به فکر وبلاگش است) ... و من می شوم مسئول تکمیل فرم ...... قبل از تکمیل فرم با پدر و یاری مادر به گذشته های دور برمی گردم و زمانی که پدر برای فرار از سربازی و کار در کشوری دیگر تمام هویتش را تغییر می دهد .... ( راست و دروغش بر گردن راوی که پدر باشد) من : حالا شما اصلیتتان به مل گنزه می رسه یا به چاپهن و کالو.(مل گنزه .چاپهن و کالو روستاهایی بوده در نزدیکی بندر دیر ...بندر دیر بعد از مهاجرت تمام روستانشینان اطراف بود که به شهرستان تبدیل شد ) پدر : ما اصالتاْ مل گنزه ای هستیم ولی از آنجایی که مادرم از اهالی چاپهن بود و پدر هم دنیا را بدرود گفته بود به همین علت به چاپهن کوچ کردیم/ من : اینکه می گویند فامیلی ما.... است نه ش.. درست است ؟ پدر : بله...من در بحرین کار می کردم و مادرت رفته بوده به پست برای گرفتن کوپن(کالابرگ ) مادرت اونجا شناسنامه مرا گم می کند و من وقتی از بحرین بر می گردم مادرت داستان گم شدن شناسنامه را می گوید... ومن هم که به شناسنامه نیاز داشتم مجبور بودم که برم و شناسنامه بگیرم...مسئولین صدور شناسنامه گفتن برو شناسنامه یکی از اقوامتون رو بیار تا بر اساس اون برای شما شناسنامه صادر کنیم... و من هم رفتم شناسنامه ی عموی ناتنی ات ( عموی من از پدری دیگر بدنیا آمده و تنها نکته مشترک عمو و پدر مادرشان (ره ) بوده ) را به صدور شناسنامه بردم و مسئول صدور شناسنامه هم بر اساس شناسنامه ی عمویت و براساس فامیلی او برای ما شناسنامه درست کرد... من : واینگونه بدون کمترین مشکلی فامیلی خودتو عوض کردی و شهرت ما شد .... پدر : بله ... البته مزیت دیگر این کار این بود که من از رفتن به سربازی نیز فرار کردم ..بدون هیچ دردسری.... من : بعدش پدر : دیگه بعد نداره که ...زود باش فرم ها را پر کن. من : باشه .. نکته ی اشتراک همه ی این اتفاقات حضور طرح های اقتصادی در کشور بوده ..یکی در سال ۱۳۵۰ و یکی در سال ۱۳۸۷ ... هر دو مورد برای دادن یارانه بوده ...یکی کوپن می گیرد یکی کوپن می دهد...اینبار پول می دهند کوپن می گیرند... این چرخه ها باید بچرخد دیگر......... زیاد فکر خودتو مشغول نکن همین که تو یه خورده از سرگذشت ((فامیلی تون)) سردراوردی بسه... دیگه به تو مربوط نیست که..... پ ن ۱: ۱۳۵۰ توزیع کوپن ....۱۳۸۷ جمع آوری کوپن ...بهانه ای شد تا ما نسبت به برخی اسرار خانوادگی آشنا شویم و پی ببریم...(ها ها ها ) یک روز یکی به من گفت : تو خیلی قشنگ می نویسی..خوب با کلمات بازی می کنی و من جوگیر شدم از فرداش به خودم می گفتم : نویسنده.. امروزیکی به من گفت : تو طبع شعری خیلی خوبی داری ...می تونی یه شاعر موفق بشی ...هایکوهات حرف نداره...ومن جوگیر شدم ...به خودم گفتم شاعر ... ((۱)) آرش کمانش را همان جایی گذاشت که من قلبم را ((۲)) ادیسون چراغ را روشن کرد و من تو را ... ((۳))بزی که شیر بر شده بود ۷ قلو زایید در شبی طوفانی با یک بستنی چوبی بدون نوشابه گازدار ((۴)) پدر را با صدای دریا شناختم آنگاه که شالوی پیر خبر بازگشتش به بندر را می داد و گبگوب (۱) بیمار با یک دست بندری می رقصید ............................................. (۱) گبگوب = خرچنگ .........................................
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت
17:13 توسط حمید.ش| |
( من . پدر . مادر و تحولات اقتصادی )
نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت
13:8 توسط حمید.ش| |
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت
12:0 توسط حمید.ش| |

