دست نوشته های یک جنوبی
صبح / دانشکده مدیریت / چشم در چشم برج میلاد چای را با تمام احساس نوش می کنیم و ... ظهر / سرویس دانشگاه سربالای را طی می کند و ما را می رساند به دانشکده ..باز بوفه + چای + برج میلاد ( فکر کردم چه کیفی می ده و چه کلاسی داره بگن فلانی می خواسته از بالای برج میلاد خودشو پرت کنه پایین .........) این اتفاق تا شب چندین بار تکرار می شود و هی من و او چشم به چشم می دوزیم غافل از اینکه من یک جنوبی سیاه سوخته ی گرما زده ی ......... و او یک پایتخت نشین مهربان و عشوه گر و زبانزد خاص و عام است .... شب / خستگی + کوفتکی + دود + ترافیک + معطلی + سردرد + .......... خواب اتفاقات تا سه شنبه در پایتخت همراه من اند سه شنبه ( ساعت ۱۲) / اینجا تهران / مهرآباد ... سه شنبه ( عصر ) / اینجا بندر دیر ( دریا + ساحل + تفریح + دوستان + ......... ) برنامه ی هفتگی یک دانشجوی بخت برگشته ی جنوبی اینگونه سپری می شود .. سه شنبه می رود یکباره شنبه می رسد و بازهم روز از نو روزی از نو ....... پ ن ۱ : اینجا همه در تاکسی می گویند : سر امام حسین (ع) .... آنها مقصدشان سر امام حسین است ولی در ولایت ما قسمشان می شود : سر امام حسین (ع).. پ ن ۲ : اینکه آدم هرچی چای بخورد ولی انگار هیچ ... حتمن دلیل و فلسفه ای دارد ...یک استکان چای خانگی در کنار مادر می ارزد به هزار لیوان چای در این کلان شهر..... (٪) اسیر مهتکم پابند هیلو....ضرب المثل جنوبی هاست و..
خوابم نمي ربود ( فریدون مشیری) پ ن ۱ : امروز احساس کردم زمین برای من هم تهی شده اما غافل از اینکه ..... پ ن ۲ : سردرگمی و بلاتکلیفی ساعتها و سپری شدن ایام گاهی در دانشکده مدیریت واحد علوم و تحقیقات تهران و گاهی کوچه گردی در کوچه های خاکی و منتهی به دریای بندر دوست داشتنی هایم..ایام را فی مابین جنوب و پایتخت در حال گذراندم کی گیج شوم و بیفتم الله و اعلم....
خوابم نمي ربود ( فریدون مشیری) پ ن ۱ : امروز احساس کردم زمین برای من هم تهی شده اما غافل از اینکه ..... پ ن ۲ : سردرگمی و بلاتکلیفی ساعتها و سپری شدن ایام گاهی در دانشکده مدیریت واحد علوم و تحقیقات تهران و گاهی کوچه گردی در کوچه های خاکی و منتهی به دریای بندر دوست داشتنی هایم..ایام را فی مابین جنوب و پایتخت در حال گذراندم کی گیج شوم و بیفتم الله و اعلم.... من به بازی وبلاگی سرباز معلم جنوبی دعوت شدم اونم چه دعوت شدنی ... نه از طریق ایمیل و اس ام اس و کامنت و...اینا..نه تنها از طریق دیدار رودرو....اونم پای سفره ی افطار.... منم بعد از دو سه روزی تاخیر امروز حس کردم یه چیزی بنویسم تا دل سرباز معلم جنوبی نشکند... کلاس اولی ها ی دیروز : هر چه فکر کردم چیز زیادی ازش به ذهنم نرسید.... فقط یادمه یه لباس سفید تنم بوده ( اینو بهم گفتن ) بعدشم معلم کلاس اولم کسی بود به نام آقای محبی پور... می خواهم یه خورده کلی تر بگم ..شاید زیاد به کلاس اول مربوط نشه اما حداقل به سه سال آغازین مدرسه مربوط می شه... هر چی که به اول مهر نزدیک تر می شدیم شوق حضورمون تو مدرسه بیشتر می شد... لباسامون . کتابامون همه چیز رو ردیف می کردیم ... هر شب لباسا رو پرو می کردیم...دفترا رو وارسی .. که خدایی نکرده کم و کاستی نداشته باشه.... روز اول مهر هم که می شد درست عکس همه ی بچه ها که با ولی هاشون می رفتن مدرسه ..خودم تنهای تنها و بعضی وقتها هم با همین سرباز معلم جنوبی می رفتیم مدرسه و هیچ وقت علاقه ای نداشتم کسی باهام بیاد مدرسه ... از خونه تا مدرسه هم زیاد فاصله نبود ..باید از یه کوچه باریک و طولانی می گذشتیم تا به مدرسه برسیم ...یعنی فاصله ی خونه تا مدرسه یه کوچه بود کوچه ای با چندین تیر برق چوبی و چندتا درخت ... راستی تو وسط کوچه هم یه ایست بازرسی بود.. اونجا دوتا برادر بودن که ما رو می گرفتن و کیفامون را وارسی می کردند و نهایت امر خوراکی ها ی ما را که همیشه نون و پنیر و سبزی بود به یغما می بردن... ولی اول مهر و مدرسه همه اش برا من خاطره ست ... مدرسه جایی بود که هیچگاه به من بد نگذشت چه روزای که مجبور بودیم دیوار آجری مدرسه را بالا و پایین کنیم و بدور از چشمان ناظر از مدرسه فرار کنیم و چه روزی که تو انتخابات شورای دانش آموزی شرکت می کردم و بعدش می شدم عضو شورا.... چه روزی که بچه ها را به نماز جماعت دعوت می کردیم و بعد خودمون از دیوار پشتی با کوله باری از کتاب مدرسه را ترک می گفتیم و روز بعد اعضای شورای محاکمه می شدند به علت عدم حضور در نمازجماعتی که خود طراح آن بوده اند.... مدرسه خوب و خوش بود ..چه روزی که با لباس قرمز به جنگ فوتبالی با لباس آبی ها می رفتیم و آخرش دعوا و درگیری و حضور در دفتر و پاسخگویی به ناظم مدرسه بود....مدرسه خوب و خوش بود ابتدایی که تموم شد رفتیم راهنمایی ...مدرسه راهنمایی نمونه .... هنوز همون کت و شلوار قهوه ای که راهنمایی همراه من بود رو دارمش اونم تو دفتر خاطراتم جا داره ... من و سربازمعلم جنوبی کت و شلوارمون یه رنگ بود و بعضی وقتا من شلوار اون یا کت اونو یواشکی یاور می شدم..... راهنمایی هم که تموم شد ...رفتیم متوسطه (میخواستی بری فضا !! باید می رفتی متوسطه) اونجا هم همه چیز خوب بود...کلاس اول (ج) بهش می گفتن کردستان عراق ( جایی که همیشه دیگری بود و در این کلاس هیچ شیشه سالمی نبود... آدمها عاصی بودن از روزگار و بعد هم از همین جمع کلاس اول جیمی ها بیشترین دانش آموز تو رشته ی ریاضی فیزیک و اخراج از مدرسه و ... داشتن کلن یه کلاس بود همه جوره ردیف...) دبیرستان هم اوج به نمایش گذاشتن انرژیهای ما بود.... از حضور در شورای دانش آموزی استان گرفته تا حضور در جشنواره های مختلف فرهنگی و هنری استانی و کشوری.... مدرسه اینگونه خوش می گذشت...... اول مهر که بیاید همه چیز خوب پیش می رود اما اینجا یکی دلش برای رفقیان مدرسه اش تنگ می شود...اول مهر که بیاید ....... پ ن ۱: تهران دانشگاه علوم و تحقیقات (دانشکده مدیریت ) اینروزها میزبان ماست و به خود می بالد.. دانشجوی پروازی ..خودم خنده ام می گرفت این حرفو به مدیرگروه بزنم.... جمعه می رم سه شنبه برمی گردم...چهار روز میمهمان پایتخت ...... پ ن ۲ : (( اسیر مهتکم پابند هیلو))) خودتان تفسیر این ضرب المثل جنوبی پیدا کنید. پ ن ۳: این پست را با همه اموال منقول و غیرمنقولش و ششدانگ کامل به سرباز معلم جنوبی تقدیم می کنم ... سرباز معلمی که اینجا غریب است .... شبکه های تلویزیونی و رسانه های شنیداری و مجازی و نوشتاری دنیا از او می نویسند و تجلیل می کنند از او ...اما اینجا مردمان ذوق شان را برای ... نگه داشته اند.... کسی برایش دستی نمی زند .
نقش هزارگونه خيال از حيات و مرگ ،
در پيش چشم بود .
شب ، در فضاي تار خود آرام مي گذشت
از راه دور ، بوسه سرد ستاره ها
مثل هميشه ، بدرقه مي كرد خواب را .
در آسمان صاف ،
من در پي ستاره خود مي شتافتم .
چشمان من به وسوسه خواب گرم شد ...
ناگاه ، بندهاي زمين در فضا گسيخت !
در لحظه اي شگرف ، زمين از زمان گريخت !
در زير بسترم ،
چاهي دهان گشود ،
چون سنگ ، در غبار وسياهي رها شدم .
مي رفتم آنچنان كه ز هم مي شكافتم !
دردي گران به جان زمين اوفتاده بود
نبضش به تنگاي دل خاك مي تپيد
در خويش مي گداخت
از خويش مي گريخت
مي ريخت ، مي گسست ...
مي كوفت ، مي شكافت ...
وزهر شكاف ، بوي نسيم غريب مرگ
در خانه مي شتافت !
انگار ، خانه ها و گذرهاي شهر را
چندين هزار دست
غربال مي كنند !
مردان و كودكان و زنان مي گريختند
گفتي كه اين گروه ز وحشت رميده را
با تيغ هاي آخته دنبال مي كنند !
آن شب زمين پير
اين بندي گريخته از سرنوشت خويش
چندين هزار كودك در خواب ناز را ،
كوبيد و خاك كرد !
چندين هزار مادر محنت كشيده را ،
در دم هلاك كرد !
مردان رنگ سوخته ار رنج كار را ،
در موج خون كشيد .
وز گونه شان ، تبسم شوق و اميد را ،
با ضربه هاي سنگ و گل و خاك ، پاك كرد !
در آن خرابه ها
ديدم كه مادري به عزاي عزيز خويش
در خون نشسته بود
در زير خشت و خاك
بيچاره بند بند وجودش شكسته بود
ديگر لبي كه با تو بگويد سخن نداشت
دستي كه در عزا بدرد پيرهن نداشت !
زين پيش ، جاي جان كسي در زمين نبود ،
زيرا كه جان ، به عالم جان بال مي گشود !
اما دراين بلا ،
جان نيز فرصتي كه برآيد ز تن نداشت !
شب ها كه آن دقايق جانكاه مي رسد ،
در من نهيب زلزله بيدار مي شود
در زير سقف مضطرب خوابگاه خويش ،
با هر نفس ، تشنج خونين مرگ را
احساس مي كنم .
آوار بغض و غصه و اندوه ، بي امان
ريزد به جان من
جز روح كودكان فرو مرده در غبار
تا بانگ صبح نيست كسي همزبان من .
آن دست هاي كوچك و آن گونه هاي پاك
از گونه سپيده دمان پاك تر ، كجاست ؟
آن چشم هاي روشن و آن خنده هاي مهر
از خنده ”بهار“ طربناك تر ، كجاست ؟
آوخ ! زمين به ديده من بيگناه بود !
آنجا هميشه زلزله ظلم بوده است .
آنها هميشه زلزله از ظلم ديده اند !
در زير تازيانه جور ستمگران
روزي هزار مرتبه در خون تپيده اند
آوار جهل و سيلي فقر است و خانه نيست
اين خشت هاي خام كه بر خاك چيده اند !
ديگر زمين تهي ست ...
ديگر به روي دشت ،
آن كودكان ناز
آن دختران شوخ
آن باغ هاي سبز
آن لاله هاي سرخ
آن بره هاي مست
آن چهره هاي سوخته از آفتاب نيست
تنها در آن ديار ،
ناقوس ناله هاست ، كه در مرگ زندگي ست !
نقش هزارگونه خيال از حيات و مرگ ،
در پيش چشم بود .
شب ، در فضاي تار خود آرام مي گذشت
از راه دور ، بوسه سرد ستاره ها
مثل هميشه ، بدرقه مي كرد خواب را .
در آسمان صاف ،
من در پي ستاره خود مي شتافتم .
چشمان من به وسوسه خواب گرم شد ...
ناگاه ، بندهاي زمين در فضا گسيخت !
در لحظه اي شگرف ، زمين از زمان گريخت !
در زير بسترم ،
چاهي دهان گشود ،
چون سنگ ، در غبار وسياهي رها شدم .
مي رفتم آنچنان كه ز هم مي شكافتم !
دردي گران به جان زمين اوفتاده بود
نبضش به تنگاي دل خاك مي تپيد
در خويش مي گداخت
از خويش مي گريخت
مي ريخت ، مي گسست ...
مي كوفت ، مي شكافت ...
وزهر شكاف ، بوي نسيم غريب مرگ
در خانه مي شتافت !
انگار ، خانه ها و گذرهاي شهر را
چندين هزار دست
غربال مي كنند !
مردان و كودكان و زنان مي گريختند
گفتي كه اين گروه ز وحشت رميده را
با تيغ هاي آخته دنبال مي كنند !
آن شب زمين پير
اين بندي گريخته از سرنوشت خويش
چندين هزار كودك در خواب ناز را ،
كوبيد و خاك كرد !
چندين هزار مادر محنت كشيده را ،
در دم هلاك كرد !
مردان رنگ سوخته ار رنج كار را ،
در موج خون كشيد .
وز گونه شان ، تبسم شوق و اميد را ،
با ضربه هاي سنگ و گل و خاك ، پاك كرد !
در آن خرابه ها
ديدم كه مادري به عزاي عزيز خويش
در خون نشسته بود
در زير خشت و خاك
بيچاره بند بند وجودش شكسته بود
ديگر لبي كه با تو بگويد سخن نداشت
دستي كه در عزا بدرد پيرهن نداشت !
زين پيش ، جاي جان كسي در زمين نبود ،
زيرا كه جان ، به عالم جان بال مي گشود !
اما دراين بلا ،
جان نيز فرصتي كه برآيد ز تن نداشت !
شب ها كه آن دقايق جانكاه مي رسد ،
در من نهيب زلزله بيدار مي شود
در زير سقف مضطرب خوابگاه خويش ،
با هر نفس ، تشنج خونين مرگ را
احساس مي كنم .
آوار بغض و غصه و اندوه ، بي امان
ريزد به جان من
جز روح كودكان فرو مرده در غبار
تا بانگ صبح نيست كسي همزبان من .
آن دست هاي كوچك و آن گونه هاي پاك
از گونه سپيده دمان پاك تر ، كجاست ؟
آن چشم هاي روشن و آن خنده هاي مهر
از خنده ”بهار“ طربناك تر ، كجاست ؟
آوخ ! زمين به ديده من بيگناه بود !
آنجا هميشه زلزله ظلم بوده است .
آنها هميشه زلزله از ظلم ديده اند !
در زير تازيانه جور ستمگران
روزي هزار مرتبه در خون تپيده اند
آوار جهل و سيلي فقر است و خانه نيست
اين خشت هاي خام كه بر خاك چيده اند !
ديگر زمين تهي ست ...
ديگر به روي دشت ،
آن كودكان ناز
آن دختران شوخ
آن باغ هاي سبز
آن لاله هاي سرخ
آن بره هاي مست
آن چهره هاي سوخته از آفتاب نيست
تنها در آن ديار ،
ناقوس ناله هاست ، كه در مرگ زندگي ست !
شنبه ... اینجا تهران
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت
15:17 توسط حمید.ش| |
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت
15:30 توسط حمید.ش| |
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت
15:29 توسط حمید.ش| |
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت
13:12 توسط حمید.ش| |
