تبليغاتX
من و مینیمالهایم
من و مینیمالهایم

دست نوشته های یک جنوبی

دریغ از پارسال و سالهای گذشته ..

باز شمعی دیگر به کیک درست نشده تولد  اضافه شد... نمیدانم ۶ بهمن ۶۲ چه خبر بوده  ؟ اما همین را می دانم که جنگ بوده و جنگ و جنگ.... در بهبوهه جنگ زمانی که خمپاره ها و ترکش ها می رفت و می آمد من آمــدم...کودکیمان را بجای اینکه با موزیکهای عروسکها و اسباب بازیهای چپنی سوغاتی از پشت خلیج سر کنیم مجبور بودیم با حفظ شعرهای جنگی سر کنیم :

عمـــو عباس سربازه            تو جبهه های اهوازه

 و من کودکی بودم ........ ناچار بودیم دعا کنیم ... و دعا می خواندیم برای پیروزی رزمندگان و اینگونه بود که کودکیمان و تمام خوشی هایمان پَر پَر می شد.... کودکیمان را نه در مهد ها و نه در پارکها بلکه در مسجد های محله و با دعاهای دسته جمعی سر می کردیم...نگران برادران جبهه رفته بودیم و مادر می گفت : برمی گردند ... پدر می گفت : جنگ تو کول ما رفت ( همان جنگ ناخواسته ) و مادر می گفت : اینا همش از دس صدام بی ( جنگ را بر گردن صدام می انداختند ) و ما و کودکیمان اینگونه فدا شدیم ...تا شش سالگی و قبل از عزیمت به  مدرسه باید همه ی شعرهایمان می شد شعرهای جنگی و همه دعاهایمان سلامتی رزمندگان... باید بجای بازیهای کودکانه در حال اضطراب و ترس بسر می بردیم و  شاهد  صحنه های نبرد پخش شده از تلویزیون.... کودکیمان را نه با سیب و نه با بوی گل بلکه با دلهره جنگ سر کردیم.... خوش بحال کودکان امروز که شبکه های مختلف داخلی و ماهواره را می توانند تماشا کنند و از کودکی و تماشای کارتون لذت ببرند...راستی یادم نمی آید کارتونی را خوب و سیر تماشا کرده باشم...نه یادم نمی آید ..اما : کربلا . کربلا ما داریم می آییم...را خوب بلدم ... کامل حفظم.....راستی جنگ خوب نیست ؟ چه کسی می خواهد همه ی گذشته ی ما را جبران کند و خسارتهای کودکی ما را دهد ... بنیادی . کمیته ای . نهادی آیا برای کودکان جنگ تاسیس شد... آیا کسی گفت : کودکان جنگ هم شاید همرزم برادران جانباز و شهیدشان بوده اند و آنها هم شاید نقشی داشته اند در مقاومت ها.... راستی آیا کودکان جنگ هم درصد می گیرند ؟آیا کودکان جنگ و جوانان امروز.................

و امــــروز

مرا به جــرم اینکه از خانواده شاهد و جانباز نیستم ترد کردند .... منی که همه ی کودکی ام را همه خوشیهایم را در کوله پشتی های رزمندگان گم کرده بودم  امروز باید به جرم اینکه نه رزمنده بوده ام و نه از خانواده جانباز و شهید حیران و سرگردان کوچه های بیکاری شوم.. منی که کودکی ام را با صدای  آژیرهای قرمز و زرد و سبز سپری کردم امروز باید به جنگ سرنگ ها و شیشه ها و کراکهایی بروم که می گویند از کشور دوست و همسایه افغانستان می آید ../ ...من و من هایی که کودکی هایشان را اینگونه سپری کردند باید  اینروزها مبارزه کنند و بجنگند تا معتاد نشوند و از جامعه ترد نشوند ..

وامروز دلم گرفت برای خودم و برای همه ی هم نسلانم ... که همیشه در حاشیه مانده ایم و دلمان خوش است که بما می گویند نسل سومــی ها....

........................................................................

پ ن ۱ : تولد .... این نوشته به بهانه ۶ بهمن سالروز تولدم بود ( هر چند هنوز مانده به ۶ بهمن اما از روزگار و چرخش آن کسی خبردار نیست ) و دیگر هیچ ... آماده ی هرگونه محاکمه هستم برادر ...لطفاْ مرا مجازات کن ؟

پ ن ۲ : من به همه ی کسانی که برای میهنشان جنگیدند ارزش و احترام خاصی قائلم ولی برای کسانی که جنگیدنشان را اینروزها پتکی کرده اند جهت سوء استفاده ها ............

پ ن ۳ : راستی باید باور کنم ۲۴ سال رفــــــــــــت .... چطور ؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:28 توسط حمید.ش| |
سادگی ها و دلتنگی هاش رو برای هزارمین بار

با باد سروده بود

غافل از اینکه دیشب

دخترش همه ی امانتهایش را به باد داده بود

من امروز دیدمش

گریان بود و شاید بودم

من دچار اشتباهی شده بودم  سخت

راستی راهی برای جبران مانده ؟

می گویند تو می توانی ...

پس بفرما : این تو ... این هم ....

حالا تقدیر را تغییر بده

مطمئن باش شاکرت خواهم شد خــدا

می خواهم ایمان بیاوریم ؟

 ن پ ۱ : تاسوعا ، عاشورا ، شام غریبان ، طایفه بنی اسد ..همه ی اینها جزئی از فرهنگ ماست ...حالا بماند که هر روز با تبصره و ماده ای آنرا به گونه ای دلخواه تغییر می دهند .. بعضی رسومات و  اتفاقات و  جریانات و  مراسمات اصولاً جزئی از سنت ماست ...برادر لطفاًسنت شکنی موقوف.... اینها همان کودکیها و گذشته ی یک بندر است لطفاً نوستالژی یک ملت را دستخوش سلیقه هایتان نکنید.......

پ ن ۲ : تیتر به کل مطلب و پست ربطی نداشت ....

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 17:52 توسط حمید.ش| |
محـــرم ..عاشورا ... صبحدم ... تاسوعا ....یک دنیا نوستالژی برای ما ...

(( بعضی فصلها و زمانهای سال برای ما جنوبی حس و حالی خاصی دارد ... یکی از این ایام . ایام محرم است..تاسوعا و عاشورای حسینی ...محرم و سنج و دمام جنوب ... صبحدم و شیر وکیک هایی که شکم ها ..... حلواها و آش ها و نذری هایی که همگی نوستالژیهای ما را تشکیل می دهند ... شاید محرم یادآور خاطرات کودکی و نوجوانی ما باشد و شاید با آنها زندگی را سر کنیم ... ))

از موتور هفتاد آبی رنگی که ما را ماتم ( حسینیه ) به ماتم ( حسینیه ) می برد تا شاید شکمی از عزا در بیاوریم تا سنگهایی که در شب عاشورا آرامش را از همسایه ها می ربود.

نوستالژی یعنی همه ی بیخوابی و خواب دیدنهای ما پشت دیوار ساحلی بندر در یک شب طوفانی... کارتن خوابهایی که صبحدم را خوب پاس می داشتند ...

مادر می گفت : حق ندارید بروید جایی دیگر ..فقط باید به حسینیه بروید و ما هم می گفتیم چشم و این رسول شیخ بود که ما را اغفال می کرد و صبحدم را نه در حسینیه و نه در هیئت بلکه در پشت دیوار ساحلی با کارتن پتوهای مارک یونس جناحی سپری می کردیم..

نوستالژی یعنی نهار روز تاسوعا و ظرف های یک بار مصرفی که ما را راهی ساحل می کرد و در نقطه ای خارج از شهر در کمال مسرت نهار روز تاسوعا را در جمع دوستان نوش جان می کردیم..

نوستالژی یعنی هیئت زنجیر زنی کانون دانش آموزی که کودکی ما را خوش می کرد ... یعنی جایی که ما روزگار را آنجا سپری می کردیم ..طی سال پنج شنبه و جمعه های هر هفته جشن و جنگ شادی داشتیم و محرم و صفر که می رسید هیئت زنجیرزنی فعال می شد و شاید هیئت ما هم ........

پیرهن سیاهی که بدون فلسفه می پوشیدم و بعدها فلسفه اش را می دانستیم......

محرم و صفر بندر یعنی هیئت سید صفا و مراسم تعزیه که تنها چیزی که همیشه از آن می توان فهمید حضور فیزیکی ممدی و حسین مش کریم و شاید هم گــ... خر لوکها باشد.....محرم و صفر یعنی هیئت هایی که فعال می شوند و نوستالژیها را آشکار می کنند.... هیئت زنجیر زنی زار عباس و همه ی آن چه که در محله عربها رخ می دهد ....نوستالژی یعنی هیئت باغ و هیئت مسجد جامع و نوستالژی یعنی گردهمایی هیئت ها در عصر تاسوعا.....

همه ی این ها نوستالژیهای ما را تشکیل می داد و ما ایام را سپری می کردیم..

پ ن ۱ : اظهار نظر و لطف در خصوص نوستالژیها و خوشایند یا ناخوشایند آمدن شما هیچ تاثیری نخواهد داشت ... مطمئن باش برادر...

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 18:55 توسط حمید.ش| |