تبليغاتX
من و مینیمالهایم
من و مینیمالهایم

دست نوشته های یک جنوبی

خیابان آسفالته ای که شبیه همه چیز بود غیر از خیابان را که چند قدمی پشت سر می گذاشتیم ، به کوچه ای می رسیدیم با گزی بلند که زیر آن جولانگاه کودکانی بود که با پای برهنه و در گرمای داغ و وحشتناک بالای 50 درجه مرداد و در سرمای استخوان سوز دی با توپی پلاستیکی که همه غم و اندوه شان بود سرگرم می شدند و با ریتم موسیقی جنگ و جنگ و جنگ دهه 60 ، مشغول پر کردن اوقات فراغت بودند ... درخت گز را که رد می کردیم به کوچه ای باریک با دیوارهای خشتی می رسیدیم که انتهایش به دبستان می رسید و دبستان جایی بود که کودکی ما را قرار بود بسازد...در عصری که نه فرهنگسرایی بود و نه کانونی و نه ستاد ساماندهی اوقات فراغت و نه مرکز فرهنگی و هنری ، دبستان آیت الله سعیدی و مرپی پرورشی آن همه سهم ما از فرهنگ و هنر و استعداد و خلاقیت و اوقات فراغت و ... بود. اول دبستان را با همه ی خوشی ها و تلخی ها سپری کردیم... یادم می آید دوران دبستان در صف صبحگاه دعا می کردیم : خدایا..خدایا ، رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما..... یا چندی قبل تر از دبستان و در دوران خوش کودکی ، دورانی که حساسیتهای خاص خود را دارد ذهنمان پر شده بود از جنگ و جنگ و جنگ....خانم معلم می گفت و ما می خواندیم: دایی احمد سربازه ..تو جبهه های اهوازه ....
کودکی و طفولیتمان را جنگ فرا گرفته بود..پاک بودیم و  ذلال و هنوز نمی دانستیم برای یک فقره وام خوداشتغالی باید روزی به دادگاه برویم....کودک بودیم و بالاترین غم زندگیمان شکستن نوک مدادمان بود که پدر از پشت خلیج تا ابد فارس برای ما آورده بود و تمام پز دادن ما در روزگار توپ و تانک و خمپاره همین بود.
امروز اول مهر است و اول مهر یعنی اول همه ی خوبیها ..اول همه ی خوشی ها...اول همه ی دوستی ها...
اول مهر همیشه برایم مهم بوده...حتی امروز که اول مهر هیچ جا نبودم...یعنی هیچ جایی نداشتم که باشم..تنها جایی که می توانستم بروم ..حضور در جمع دانش آموزان مدرسه کالو بود..
مدتهاست دیگر مهر برایم رنگ و بویی ندارد...اما باز هم دلخوشم به اول مهر.....
اول مهر و کوچه باریک خشتی که تا همین چندمدت پیش عاشقش بودم و امروز هم هستم اما دیگر معشوق نیستی که عاشقش باشم.....بعضی وقتها می شود بدون حضور معشوق هم عاشق بود...بدون هیچ انتظاری...بدون هیچ رسیدنی .....بدون هیچ .......کوچه باریکی که فقط خشتی بود و بس....هنوز دوست دارم در آن کوچه راه بروم و راه بروی و راه بروند.........
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 20:13 توسط حمید.ش| |

مادر ( دی حیــدر )

افطار می کنم

با ربنای چشمانت

و با اذان دستان پیله بسته ات

و نمازم را با روحت گره می زنم

غصه هایت و غصه هایم را با هم در سفره

کنار بشقاب های خالی و پر ، نوش جان می کنیم

............................................................................

پ ن 1 : مادر تنها تسلی بخش 25 سال زنده بودن

پ ن 2 : کاش 25 سال پیش می شناختمش نه امـروز

پ ن 3 : دی حیدر مونس 25 سال بودن یک حمید

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 17:22 توسط حمید.ش| |
زینب گفت : بابام رفته پیش خدا....

(( گریه کردم )) گفت : دایی حمید ، من کی میرم پیش خدا

من : (هیچی نگفتم ...گریه کردم ))

پ ن 1 : بابای زینب  ( خواهر زاده ام ) رمضان اومده بود و تو رمضان هم رفت...

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:59 توسط حمید.ش| |

برای او که نشناختمش

    He was recognized for the    


(1)

من صدای سکوت را 

                         The sound of silence

قبل از هر فریادی می شنوم

                            Before each call to Shnvm


(2) 

بند کفشم

                 I shoestrin

بهتر از کفش هایم مرا می شناسد

                                            Knows me better than shoes

مثل اشکی که بهتر از چشمانم می شناسم

Like my eyes are better than the lacrimal Shnasm   


پ ن : نمی دانم چقدرترجمه ی انگلیسی صحیح باشد ولی کاش صحیح باشد              

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 15:59 توسط حمید.ش| |