<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و مینیمالهایم</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/</link>
<description>دست نوشته های یک جنوبی </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 19 Dec 2009 11:43:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سرزمين من ، محرم و صفر ، رفاقت هايي كه شايد فراموش شوند!!!</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هر ماه و هر هفته و هر روز اين سرزمين دوست داشتني برايم خاطره اي است ..هر ثانيه و هر دقيقه اش برايم زندگي ست.. محرم و صفر هم كه مي آيد زندگي ام رنگ و بويي ديگر مي گيرد ، نه اينكه اتفاق مهمي بيفتد نه ... شايد برايم يادي از خاطراتي باشد كه مدتها در ذهنم بود و اكنون نيز در انبار مغز كوچكم نگهداريشان مي كنم .....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خاطراتي هميشه با من و تو بود بدون اينكه من و تو بدانيم و بفهميم...هر يك از ما  بزرگ مي شويم و با هر روز بزرگ شدن همه چيز چه زود يادمان مي رود ، بدون اينكه بفهميم و بدانيم و بخواهيم .... بخواهيم يا نخواهيم با هر روز بزرگ تر شدن ( عقلی ، جسمي ، وزني ، قيافه اي ، مسئوليتي و.... ) گذشته مان را يادمان مي رود و اين بزرگترين شكست ما آدمهاست..&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 285px; HEIGHT: 198px&quot; height=397 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dayyerpix.googlepages.com/moharam1.jpg&quot; width=609 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;(( عكس : دوست خوبم .جواد پولادي ))&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يادمان مي رود محرم و صفر چند سال پيش چه مي كرده ايم و چگونه جواني را مي گذرانده ايم  ؟ يادمان مي رود ؟ همه چيز يادمان مي رود ؟ نه اينكه محرم و صفر ..نه ...ربطي به زمان و مكان ندارد...به رفاقت ها برمي گردد كه آنهم اينروزها مي گويند مسخره بوده ، هر كاري كرده ايم مسخره بوده ... از اينكه شب را تا صبح در كارتوني زير ديوار ساحلي با صداي امواج دريا به صبح رسانده ايم ..  اينكه از اين هيئت به آن هيئت مي رفتيم و مي چرخيدم و گاهي هم به سبك جنوبي ها (سبك خودمان ) به سينه مان مي كوبيديم و پاهايمان را بلند مي كرديم موازي با دستانمان و گاهي هم زنجيري بدست مي گرفتيم .. گاهي هم گاري حامل موتور برق هيئت را هل مي داديم ...  هر يكي كاري مي كرديم... آن دوستمان طبل ريز مي زد و ديگري مي خواند و ديگري پرچم به دوش مي كشيد و ديگري....همه ي اين بازيهاي نوجواني و جواني ما در ايام محرم و صفر جنوب بود .... پيراهن سياهي كه از مدتها قبل آماده شده بود و تكه پارچه ي سبزي ( كه اتفاقاً ديگر اين يك مورد هم قدغن شده است ) و شايد شكم هايي كه آماده استقبال از حلوا ، نخود ، حليم ها و خوراكهاي محرم و صفر مي شدند كه به قول عمه ام حاج فاطمه همه ي اينها متعلق به امام حسين هست و هيچ كس حق ادعاي مالكيت ندارد حتي حاج . ع ( صاحب و مالك حسينه ) ..... يادش بخير شكممان كه خالي ميشد و يا اصلاً بوي خوردني كه مي آمد جانمان به خطر مي افتاد و بعضاً از داربست هاي چندمتري پرت مي شديم بدون اينكه جايمان بشكند ... حالا چه ...با اولين پرت شدن از داربستهاي چند سانتي متري زندگي دلمان مي شكند... با اولين جرقه  آتيش مي گيريم .. با اولين نهيب خاموش مي شويم ... با اولين غرش مي لرزيم و با اولين نگاه مي ترسيم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رفيق !! من و تو بزرگ شده ايم ...بزرگ تر از اينها هم مي شويم .. ۲۲/۲۳ / ۲۴ /۲۵/۲۶ فرقي نمي كند .كاري به اين سن و سال لعنتي نداشته باشيم ... كاري به قيافه ، نوع و فرم لباس پوشيدنمان نداشته باشيم ...كاري به مسئوليتهايمان نداشته باشيم .. ما بزرگتر هم خواهيم شد ... باور كنيم..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستي نامردي است تو اين پست وبلاگم از محرم و صفر گفته باشم و از دختر انگليسي حرفي نزنم(۱)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن ۱ : ديدي كه جراتش را داشتم و از تو هم گفتم ، اگه ميخواي بازم بيشتر بگم و بنويسم ... تازه يادم آمد كه آن قصه ( قصه ي من و تو ) مدتهاست تمام شده .. خوشحالم كه اينجا مي آيي و مي خوانيم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن ۲ : مطالب اين پست وبلاگ منحصراً به كسي مربوط نمي شود كه ابراز گلايه نمايند پس اظهار نظر بي مورد موقوف !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن ۳ : خدا به من و شما و به همه صبر بدهد ..آمين&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 11:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هر کی تو این دنیا بمیره برد کرده </title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;(( هر کی تو این دنیا بمیره ، برد كرده ))&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;U&gt;&lt;FONT size=1&gt;به پ ن ۴ رجوع&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=1&gt; شود&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;دو شب پشت سر هم گریه کردم.....&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عقربه های ساعت که ۳۰ دقیقه بامداد را نشون می داد دیگه نتونستم ادامه ی خوابم برم ، بیدار شدم و نشستم کلی فکر کردم ، بعد يهو زدم زير گريه ...براي اولين بار در تاريخ ۲۵ سالگي راه اندازي و افتتاح خودم اينهمه گريه كردم... مث بچه ايي كه شير مي خواد و كسي حاضر نيست بهش حتي نگاه كنه ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مادر صدای گریه هام رو شنید و گفت : تو چه می کنی ؟ خیلی عجیبه !!...تو و گریه ....باور نمی کنم پسر خندان و شوخ طبع من گریه کنه ... شاید بازم داری منو سرکار می ذاری؟ شايد هم عاشق شدي و بهت جواب منفي دادن ؟ شايد هم .... شايد هم ... شايد هم ... شايد هم... ( مادر خودش بهتر مي دانست پسرش هيچوقت به همين راحتي ها گريه نمي كنه حتي اگه شده برا عشقي كه  تو كار نيست ...... راستش خودم هم نمي دونستم واسه چي و كي گريه مي كردم، ولي اينو مي دونستم كه خيلي دلتنگ بودم  .خيلي  و...... بازم خيلي دلتنگ بودم )&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 296px; HEIGHT: 172px&quot; height=468 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i1.tinypic.com/241nk7s.jpg&quot; width=518 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آخرين قطره هاي اشكم هم شبي كه بارون مي اومد رو به زمين ريختم تا با اشكهاي آسمون كه بغضش تركيده بود و حسابي جنوبي ها رو شرمنده ي خودش كرده بود قاطي شه و به طرف دريا سرازير شه. واقعاً هم لياقت اينو داشتن كه به دريا بريزن ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.......................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن ۱ : منتظر يه جرقه بودم ...  كه يه هو اومد و همه چي رو به آتيش كشيد ...حالا منتظر آتش خاموش كن هستم!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن ۲ : بعضي ها رو از قديم الايام دوست داشتم يعني شايد اونا هم منو دوست داشته باشن.. ولي اين دليل نميشه كه بخاطر يه حرف و نه اصلاً ده تا حرف ازشون متنفر بشم .. هيچوقت .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن ۳ : نه عزيزم مطمئن باش اين صفحه دوست داشتني ام كه الان ۷ ساله شده و دوتا خونه هم عوض كرده رو با بازيهاي مسخره و مزخرف شماها قاطي نميكنم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن ۴ : ملالي نيست جز دوري شما ..... يه دوست كم حرفي داريم ..يا حرف نميزنه يا حرفهاي تاريخي ميزنه ...مثلاً ديروز بعد از اينكه دقيقن سه ساعت در سكوت كامل بسر مي برده ، سكوتش رو ميشكنه و ميگه : هر كي تو اين دنيا بميره برد كرده ........&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن ۵ : (( &lt;A href=&quot;www.dayyertashbad.blogfa.com&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ديرتشباد&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; )) امسال  هم تو دويچه وله كانديدا شده ، خواستين بهش راي بدين.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن ۶ : بعد از بارون طبق معمول ، باد شمال استخوانهاي ما جنوبيها را به تك و تاك مي اندازه .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 07:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چكمه هاي باراني ، تصادف ، كودكي </title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 109px; HEIGHT: 189px&quot; height=126 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.7gardoon.com/files/test/2009-09-14_23~04-1.jpg&quot; width=116 align=right border=0&gt;امروز که باران آمد یاد چکمه های هشت سالگی ام افتادم ...چکمه هایی که برای بدست آوردنشان اشکهای بسیاری ریختم و پاهای شدیدی به زمین کوباندم , چکمه های که همه ی دلخوشی آنروزگار بود .. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و اینروزگار باید به فکر چکمه های دیگر بود .. چکمه های که آدمها را له کند و در گل و لای روزگار گیر نکند ...چکمه های که انسانیت را نابود کند ، چکمه هایی که آب را نشناسد...چکه هایی که نه بازیهای کودکانه ، که بازیهای کودکانه را له کند...... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من چکمه های هشت سالگی ام را می خواهم در این باران زیبای جنوبی نه چکمه های بیست و اندی سالگی......&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و نوشته ام كه به اينجاي مطلب مي رسد اخوان مي گويد:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم/&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;ز سیلی زن، ز سیلی خور/&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;وزین تصویر بر دیوار ترسانم/&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;درین تصویر /&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;عُمَر با سوط بی رحم خشایرشا/&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;زند دیوانه وار، اما نه بر دریا؛/&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;به گُرده ی من، به رگهای فسرده ی من /&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;به زنده ی تو، به مرده ی من&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;...................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن ۱ : هر چه در آرشيوهاي فيزيكي و مجازي گشتم عكس و تمثال و تصويري از هشت سالگي ام نيافتم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن ۲ : بعضي ها بيشتر از اينكه فكر كنند بزرگ اند ، كوچك اند ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن ۳ : خدايا ممنون كه از من خوشت نمياد...اگه خوشت اومده بود روز پنج شنبه در سه راهي ليلك به جاده ساحلي دير - بوشهر مرا به نزد خود فرا مي خواندي....( واسه زنده موندن خدايا متشكرم)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن ۴ : با يه داستان كوتاه تو مسابقه داستان نويسي توكيو شركت كردم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن ۵ :  همين چند تا خط واسه اينكه بگيم وبلاگمون بروز شده كافيه....تا بعد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 13:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اینروزها.......</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;۱ ) هوا بس ناجوانمردانه نامرد است.... 
&lt;P align=justify&gt;بعد از اينكه آقاي هواشناس گفت : فردا هواي استان بوشهر باراني است .... امروز اينجا (بندر دیر ) هيچ خبري از باران نشد و من يقين پيدا كردم كه بوشهر يعني دشتستان و بوشهر ولا غيــر ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲ ) وقتي به من گفتند كارمند هستي باد همه ي دماغم را فرا گرفت و مغرور و مسـرور نغمه ي پيروزي سر دادم غافل از اينكه يك شكسته خورده تمام عيارم ... ( بیاد ندارم در این بیست واندی سال ازعمر پر خیر و برکت خود کاسه گدایی بطرف شخص یا اشخاصی دراز کرده باشم هرچند حقم باشد!! اما ازحق دیگران همیشه دفاع کرده ام و دراین خصوص نیز مستثنا نیستم ، خیلی قبل تر باید اتفاق می افتاد )&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳ ) تجربه جديد ، شايد خوب باشه ، شايد بد باشه ، شايد.... خيلي شايدهاي ديگه ...تنها مزيتش همون تجربه هست ديگه ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴ ) كاش مسئولان دانشگاه ياري مي كردند تا بعد از شش هفت ترم اين بنده ي ناچيز پروردگار مدركي از آن دانشگاه كه الحق برابري مي كند با دانشگاههاي رده بالاي آمريكا دريافت مي كردم...خدايا كمك كن تا دوستان دانشگاه كمك كنند من مدرك بگيرم..همين...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۵ ) تئاتر شهر من ، اينروزها رنگ و بوي خاصي دارد ... به عنوان رئيس انجمن نمايش خيلي مودبانه مي گويم نتوانسته ام در اين بين ( كش و قوسهاي و كنتاكتهاي بين بچه ها ) هيچ غلطي بكنم و شايد علت آن بر مي گردد به رابطه ي دوستي با همه ي بچه ها... و اين يعني بحران مديريت ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۶ ) بوي گاز ميدهم اينروزها .......&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۷ ) کاش  قند بعد از چایی یک روز پرکار پاییزی من بودی تو ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۸ ) رفیتم سفر /هرمزگان(بندرعباس ، لنگه ، خمير ، قشم ) / تا حالا نرفته بودم . زيبا بود و جاويد ماند خاطراتش در ذهن من / همه ي سفر يه طرف خريدهاي قبل از خواستگاري رفتن يك دوست يك طرف...(جداً خوشحالم که برادران الف مزدوج شده اند ...) &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 247px; HEIGHT: 150px&quot; height=363 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://450.ir/upload/img/1001/1083-04-13056168i95-auto-57639.jpg&quot; width=429 align=right border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 218px; HEIGHT: 145px&quot; height=341 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://450.ir/upload/img/1001/1083-04-13056168i95-auto-58489.jpg&quot; width=438 align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;9 ) صفرو مش رضا (صفر عمرانی ) پدربزرگ فضل الله و پدر جعفر دار فانی را وداع گفت ، از قدیم ارادت خاصی داشتم خدمت ایشان خصوصاً زمانی که بچه مسجدی بودم.(روحش شاد)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;10 ) مانده ام اگر روزی بخواهند نقشه گردشگری شهر بوشهر ترسیم کنند چگونه آنرا ترسیم خواهند کرد!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 05:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میترال قلب و سفر شمال</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;left&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;وقتی به دریچه ی بدفرم میترال قلبم نگاه کردم و اندیشیدم تصمیم گرفتم هر طور شده هوای جنوب را با شمال معاوضه کنم این شد که رفیتم سفر ، رفتیم شمال.....&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;186&quot; width=&quot;250&quot; src=&quot;http://450.ir/upload/103/1054-01-78397617-3.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;175&quot; width=&quot;234&quot; src=&quot;http://450.ir/upload/103/1054-01-78397617-1.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;   وقتی سوزش سینه و سرگیجه و افزایش ضربان وضعیت اسفبار میترال را نشان می دادند تصمیم گرفیتم ظهر را در نمک آبرود و تل کابینش سر کنیم و عصرش را در کوچه پس کوچه های چالوس ... سجاد هم صاحبخانه سه روزه ی ما بود و ما مستاجر ویلایشان.... آنروز خوشحال شدم که باعث امر خیری شدیم و کسی از یمن و برکت حضور ما راهی زیارت مشهد شده بود.....هتل هایت ( اگه درست شنیده و دیده باشیم) جای خوبی بود ، اونجا بود که ذرت های ما هنوز دارن زندگی رو می بینن....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن 1 : با جناب محمود مسافرت خیلی لذت بخش بود خیلی ....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن 2 : جناب یوسف که معلوم الحال و اسفل السافلین....&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;پ ن 3 : خدایا ، پروردگارا ! اگر روزی گذار ما به کنار ساحل و دریا افتاد دریا را خشک نکن لطفن (آمین )&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن 4 : وقتی تب می کنی ، تب می کنم به جون خودم باور نداری از گربه ی خونمون بپرس&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 22:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اول مهر ، کوچه ی باریک خشتی</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
خیابان آسفالته ای که شبیه همه چیز بود غیر از خیابان را که چند قدمی پشت سر می گذاشتیم ، به کوچه ای می رسیدیم با گزی بلند که زیر آن جولانگاه کودکانی بود که با پای برهنه و در گرمای داغ و وحشتناک بالای 50 درجه مرداد و در سرمای استخوان سوز دی با توپی پلاستیکی که همه غم و اندوه شان بود سرگرم می شدند و با ریتم موسیقی جنگ و جنگ و جنگ دهه 60 ، مشغول پر کردن اوقات فراغت بودند ... درخت گز را که رد می کردیم به کوچه ای باریک با دیوارهای خشتی می رسیدیم که انتهایش به دبستان می رسید و دبستان جایی بود که کودکی ما را قرار بود بسازد...در عصری که نه فرهنگسرایی بود و نه کانونی و نه ستاد ساماندهی اوقات فراغت و نه مرکز فرهنگی و هنری ، دبستان آیت الله سعیدی و مرپی پرورشی آن همه سهم ما از فرهنگ و هنر و استعداد و خلاقیت و اوقات فراغت و ... بود. اول دبستان را با همه ی خوشی ها و تلخی ها سپری کردیم... یادم می آید دوران دبستان در صف صبحگاه دعا می کردیم : خدایا..خدایا ، رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما..... یا چندی قبل تر از دبستان و در دوران خوش کودکی ، دورانی که حساسیتهای خاص خود را دارد ذهنمان پر شده بود از جنگ و جنگ و جنگ....خانم معلم می گفت و ما می خواندیم: دایی احمد سربازه ..تو جبهه های اهوازه ....&lt;br /&gt;کودکی و طفولیتمان را جنگ فرا گرفته بود..پاک بودیم و  ذلال و هنوز نمی دانستیم برای یک فقره وام خوداشتغالی باید روزی به دادگاه برویم....کودک بودیم و بالاترین غم زندگیمان شکستن نوک مدادمان بود که پدر از پشت خلیج تا ابد فارس برای ما آورده بود و تمام پز دادن ما در روزگار توپ و تانک و خمپاره همین بود.&lt;br /&gt;امروز اول مهر است و اول مهر یعنی اول همه ی خوبیها ..اول همه ی خوشی ها...اول همه ی دوستی ها...&lt;br /&gt;اول مهر همیشه برایم مهم بوده...حتی امروز که اول مهر هیچ جا نبودم...یعنی هیچ جایی نداشتم که باشم..تنها جایی که می توانستم بروم ..حضور در جمع دانش آموزان مدرسه کالو بود..&lt;br /&gt;مدتهاست دیگر مهر برایم رنگ و بویی ندارد...اما باز هم دلخوشم به اول مهر.....&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;191&quot; width=&quot;255&quot; src=&quot;http://i24.tinypic.com/2wfoevl.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;اول مهر و کوچه باریک خشتی که تا همین چندمدت پیش عاشقش بودم و امروز هم هستم اما دیگر معشوق نیستی که عاشقش باشم.....بعضی وقتها می شود بدون حضور معشوق هم عاشق بود...بدون هیچ انتظاری...بدون هیچ رسیدنی .....بدون هیچ .......کوچه باریکی که فقط خشتی بود و بس....هنوز دوست دارم در آن کوچه راه بروم و راه بروی و راه بروند.........&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 16:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادر</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;مادر ( دی حیــدر )&lt;/p&gt;&lt;p&gt;افطار می کنم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;با ربنای چشمانت &lt;/p&gt;&lt;p&gt;و با اذان دستان پیله بسته ات&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و نمازم را با روحت گره می زنم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;غصه هایت و غصه هایم را با هم در سفره &lt;/p&gt;&lt;p&gt;کنار بشقاب های خالی و پر ، نوش جان می کنیم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;............................................................................&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن 1 : مادر تنها تسلی بخش 25 سال زنده بودن &lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن 2 : کاش 25 سال پیش می شناختمش نه امـروز&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن 3 : دی حیدر مونس 25 سال بودن یک حمید &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 13:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی بابای زینب میره پیش خدا</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>زینب گفت : بابام رفته پیش خدا....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;(( گریه کردم )) گفت : دایی حمید ، من کی میرم پیش خدا&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;من : (هیچی نگفتم ...گریه کردم ))&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://dayyertashbad.googlepages.com/z-sherani.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن 1 : بابای زینب  ( خواهر زاده ام ) رمضان اومده بود و تو رمضان هم رفت...&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 11:28:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازم شعر</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;
برای او که نشناختمش&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;    He was recognized for the    &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
(1)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من صدای سکوت را &lt;/p&gt;&lt;p&gt;                         The sound of silence&lt;/p&gt;&lt;p&gt;قبل از هر فریادی می شنوم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;                            Before each call to Shnvm&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;(2) &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بند کفشم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;                 I shoestrin&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بهتر از کفش هایم مرا می شناسد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;                                            Knows me better than shoes&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مثل اشکی که بهتر از چشمانم می شناسم&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;Like my eyes are better than the lacrimal Shnasm   &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پ ن : نمی دانم چقدرترجمه ی انگلیسی صحیح باشد ولی کاش صحیح باشد              &lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 12:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>سه روایت از زندگی 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;((۱))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عقربه های ساعت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز که وارونه می چرخیدند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاریها. عقب عقب می رفتند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و مردی که زیپ شلوارش را باز گذاشته بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمانش سرخ اناری شده بود و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لبانش زرد قناری !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دیشب خشتکش پاره شد(!!!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=353 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.mehransw.ir/wp-content/uploads/2009/06/grief.jpg&quot; width=249 align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;((۲)) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسمان می بارید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد  می نالید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دریا که موج می زد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز همه چیز وفق مراد بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غیر از مراد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(( ۳ )) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلمبه های رنگ و رو رفته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت های بدون عقربه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمهای بدون احساس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیوارهای سنگی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بادهای گردو غباری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلویزیون جومونگی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستان نامرئی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینها همه ی سهم من از این روزگار است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی دیگر تشبادها هم بی مزه شده اند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درست مثل میگوهای شش و پانصدی !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن ۱ : شعر ..... .همینجوری بود ..زیاد جدی نگیر..جون خودت !!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 09:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
