<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و مینیمالهایم</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/</link>
<description>دست نوشته های یک جنوبی </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 05:41:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اینروزها.......</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;۱ ) هوا بس ناجوانمردانه نامرد است.... 
&lt;P align=justify&gt;بعد از اينكه آقاي هواشناس گفت : فردا هواي استان بوشهر باراني است .... امروز اينجا (بندر دیر ) هيچ خبري از باران نشد و من يقين پيدا كردم كه بوشهر يعني دشتستان و بوشهر ولا غيــر ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲ ) وقتي به من گفتند كارمند هستي باد همه ي دماغم را فرا گرفت و مغرور و مسـرور نغمه ي پيروزي سر دادم غافل از اينكه يك شكسته خورده تمام عيارم ... ( بیاد ندارم در این بیست واندی سال ازعمر پر خیر و برکت خود کاسه گدایی بطرف شخص یا اشخاصی دراز کرده باشم هرچند حقم باشد!! اما ازحق دیگران همیشه دفاع کرده ام و دراین خصوص نیز مستثنا نیستم ، خیلی قبل تر باید اتفاق می افتاد )&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳ ) تجربه جديد ، شايد خوب باشه ، شايد بد باشه ، شايد.... خيلي شايدهاي ديگه ...تنها مزيتش همون تجربه هست ديگه ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴ ) كاش مسئولان دانشگاه ياري مي كردند تا بعد از شش هفت ترم اين بنده ي ناچيز پروردگار مدركي از آن دانشگاه كه الحق برابري مي كند با دانشگاههاي رده بالاي آمريكا دريافت مي كردم...خدايا كمك كن تا دوستان دانشگاه كمك كنند من مدرك بگيرم..همين...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۵ ) تئاتر شهر من ، اينروزها رنگ و بوي خاصي دارد ... به عنوان رئيس انجمن نمايش خيلي مودبانه مي گويم نتوانسته ام در اين بين ( كش و قوسهاي و كنتاكتهاي بين بچه ها ) هيچ غلطي بكنم و شايد علت آن بر مي گردد به رابطه ي دوستي با همه ي بچه ها... و اين يعني بحران مديريت ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۶ ) بوي گاز ميدهم اينروزها .......&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۷ ) کاش  قند بعد از چایی یک روز پرکار پاییزی من بودی تو ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۸ ) رفیتم سفر /هرمزگان(بندرعباس ، لنگه ، خمير ، قشم ) / تا حالا نرفته بودم . زيبا بود و جاويد ماند خاطراتش در ذهن من / همه ي سفر يه طرف خريدهاي قبل از خواستگاري رفتن يك دوست يك طرف...(جداً خوشحالم که برادران الف مزدوج شده اند ...) &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 247px; HEIGHT: 150px&quot; height=363 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://450.ir/upload/img/1001/1083-04-13056168i95-auto-57639.jpg&quot; width=429 align=right border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 218px; HEIGHT: 145px&quot; height=341 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://450.ir/upload/img/1001/1083-04-13056168i95-auto-58489.jpg&quot; width=438 align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;9 ) صفرو مش رضا (صفر عمرانی ) پدربزرگ فضل الله و پدر جعفر دار فانی را وداع گفت ، از قدیم ارادت خاصی داشتم خدمت ایشان خصوصاً زمانی که بچه مسجدی بودم.(روحش شاد)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;10 ) مانده ام اگر روزی بخواهند نقشه گردشگری شهر بوشهر ترسیم کنند چگونه آنرا ترسیم خواهند کرد!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 05:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میترال قلب و سفر شمال</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;left&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;وقتی به دریچه ی بدفرم میترال قلبم نگاه کردم و اندیشیدم تصمیم گرفتم هر طور شده هوای جنوب را با شمال معاوضه کنم این شد که رفیتم سفر ، رفتیم شمال.....&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;186&quot; width=&quot;250&quot; src=&quot;http://450.ir/upload/103/1054-01-78397617-3.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;175&quot; width=&quot;234&quot; src=&quot;http://450.ir/upload/103/1054-01-78397617-1.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;   وقتی سوزش سینه و سرگیجه و افزایش ضربان وضعیت اسفبار میترال را نشان می دادند تصمیم گرفیتم ظهر را در نمک آبرود و تل کابینش سر کنیم و عصرش را در کوچه پس کوچه های چالوس ... سجاد هم صاحبخانه سه روزه ی ما بود و ما مستاجر ویلایشان.... آنروز خوشحال شدم که باعث امر خیری شدیم و کسی از یمن و برکت حضور ما راهی زیارت مشهد شده بود.....هتل هایت ( اگه درست شنیده و دیده باشیم) جای خوبی بود ، اونجا بود که ذرت های ما هنوز دارن زندگی رو می بینن....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن 1 : با جناب محمود مسافرت خیلی لذت بخش بود خیلی ....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن 2 : جناب یوسف که معلوم الحال و اسفل السافلین....&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;پ ن 3 : خدایا ، پروردگارا ! اگر روزی گذار ما به کنار ساحل و دریا افتاد دریا را خشک نکن لطفن (آمین )&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن 4 : وقتی تب می کنی ، تب می کنم به جون خودم باور نداری از گربه ی خونمون بپرس&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 22:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اول مهر ، کوچه ی باریک خشتی</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
خیابان آسفالته ای که شبیه همه چیز بود غیر از خیابان را که چند قدمی پشت سر می گذاشتیم ، به کوچه ای می رسیدیم با گزی بلند که زیر آن جولانگاه کودکانی بود که با پای برهنه و در گرمای داغ و وحشتناک بالای 50 درجه مرداد و در سرمای استخوان سوز دی با توپی پلاستیکی که همه غم و اندوه شان بود سرگرم می شدند و با ریتم موسیقی جنگ و جنگ و جنگ دهه 60 ، مشغول پر کردن اوقات فراغت بودند ... درخت گز را که رد می کردیم به کوچه ای باریک با دیوارهای خشتی می رسیدیم که انتهایش به دبستان می رسید و دبستان جایی بود که کودکی ما را قرار بود بسازد...در عصری که نه فرهنگسرایی بود و نه کانونی و نه ستاد ساماندهی اوقات فراغت و نه مرکز فرهنگی و هنری ، دبستان آیت الله سعیدی و مرپی پرورشی آن همه سهم ما از فرهنگ و هنر و استعداد و خلاقیت و اوقات فراغت و ... بود. اول دبستان را با همه ی خوشی ها و تلخی ها سپری کردیم... یادم می آید دوران دبستان در صف صبحگاه دعا می کردیم : خدایا..خدایا ، رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما..... یا چندی قبل تر از دبستان و در دوران خوش کودکی ، دورانی که حساسیتهای خاص خود را دارد ذهنمان پر شده بود از جنگ و جنگ و جنگ....خانم معلم می گفت و ما می خواندیم: دایی احمد سربازه ..تو جبهه های اهوازه ....&lt;br /&gt;کودکی و طفولیتمان را جنگ فرا گرفته بود..پاک بودیم و  ذلال و هنوز نمی دانستیم برای یک فقره وام خوداشتغالی باید روزی به دادگاه برویم....کودک بودیم و بالاترین غم زندگیمان شکستن نوک مدادمان بود که پدر از پشت خلیج تا ابد فارس برای ما آورده بود و تمام پز دادن ما در روزگار توپ و تانک و خمپاره همین بود.&lt;br /&gt;امروز اول مهر است و اول مهر یعنی اول همه ی خوبیها ..اول همه ی خوشی ها...اول همه ی دوستی ها...&lt;br /&gt;اول مهر همیشه برایم مهم بوده...حتی امروز که اول مهر هیچ جا نبودم...یعنی هیچ جایی نداشتم که باشم..تنها جایی که می توانستم بروم ..حضور در جمع دانش آموزان مدرسه کالو بود..&lt;br /&gt;مدتهاست دیگر مهر برایم رنگ و بویی ندارد...اما باز هم دلخوشم به اول مهر.....&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;191&quot; width=&quot;255&quot; src=&quot;http://i24.tinypic.com/2wfoevl.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;اول مهر و کوچه باریک خشتی که تا همین چندمدت پیش عاشقش بودم و امروز هم هستم اما دیگر معشوق نیستی که عاشقش باشم.....بعضی وقتها می شود بدون حضور معشوق هم عاشق بود...بدون هیچ انتظاری...بدون هیچ رسیدنی .....بدون هیچ .......کوچه باریکی که فقط خشتی بود و بس....هنوز دوست دارم در آن کوچه راه بروم و راه بروی و راه بروند.........&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 16:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادر</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;مادر ( دی حیــدر )&lt;/p&gt;&lt;p&gt;افطار می کنم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;با ربنای چشمانت &lt;/p&gt;&lt;p&gt;و با اذان دستان پیله بسته ات&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و نمازم را با روحت گره می زنم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;غصه هایت و غصه هایم را با هم در سفره &lt;/p&gt;&lt;p&gt;کنار بشقاب های خالی و پر ، نوش جان می کنیم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;............................................................................&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن 1 : مادر تنها تسلی بخش 25 سال زنده بودن &lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن 2 : کاش 25 سال پیش می شناختمش نه امـروز&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن 3 : دی حیدر مونس 25 سال بودن یک حمید &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 13:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی بابای زینب میره پیش خدا</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>زینب گفت : بابام رفته پیش خدا....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;(( گریه کردم )) گفت : دایی حمید ، من کی میرم پیش خدا&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;من : (هیچی نگفتم ...گریه کردم ))&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://dayyertashbad.googlepages.com/z-sherani.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن 1 : بابای زینب  ( خواهر زاده ام ) رمضان اومده بود و تو رمضان هم رفت...&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 11:28:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازم شعر</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;
برای او که نشناختمش&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;    He was recognized for the    &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
(1)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من صدای سکوت را &lt;/p&gt;&lt;p&gt;                         The sound of silence&lt;/p&gt;&lt;p&gt;قبل از هر فریادی می شنوم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;                            Before each call to Shnvm&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;(2) &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بند کفشم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;                 I shoestrin&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بهتر از کفش هایم مرا می شناسد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;                                            Knows me better than shoes&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مثل اشکی که بهتر از چشمانم می شناسم&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;Like my eyes are better than the lacrimal Shnasm   &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پ ن : نمی دانم چقدرترجمه ی انگلیسی صحیح باشد ولی کاش صحیح باشد              &lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 12:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>سه روایت از زندگی 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;((۱))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عقربه های ساعت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز که وارونه می چرخیدند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاریها. عقب عقب می رفتند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و مردی که زیپ شلوارش را باز گذاشته بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمانش سرخ اناری شده بود و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لبانش زرد قناری !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دیشب خشتکش پاره شد(!!!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=353 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.mehransw.ir/wp-content/uploads/2009/06/grief.jpg&quot; width=249 align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;((۲)) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسمان می بارید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد  می نالید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دریا که موج می زد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز همه چیز وفق مراد بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غیر از مراد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(( ۳ )) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلمبه های رنگ و رو رفته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت های بدون عقربه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمهای بدون احساس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیوارهای سنگی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بادهای گردو غباری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلویزیون جومونگی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستان نامرئی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینها همه ی سهم من از این روزگار است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی دیگر تشبادها هم بی مزه شده اند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درست مثل میگوهای شش و پانصدی !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن ۱ : شعر ..... .همینجوری بود ..زیاد جدی نگیر..جون خودت !!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 09:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه ای به جومونگ ( جومونگ جان جانت در آید الهی ..... )</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>جومونگ سلام 
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 208px; HEIGHT: 159px&quot; height=207 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://picphoto.webphoto.ir/photos/pi350840.jpg&quot; width=234 align=right border=0&gt;می شناسمت با شمشیرزدنهایت .. می شناسمت باسروصدایی که با شروع تو بپا میشود...میشناستمت اگرهم نمی شناختمت امروز مصطفی . سلمونی محله . کلی ازت تعریف کرد . ازخوبیهایت گفت . از اینکه میخواهی بدی را پاک کنی  . از اینکه زن و بچه ات ازت دورهستن..ازاینکه مدتهاست ((یوری)) فرزند نازنینت را ازت دور کرده اند وهر کسی که فرزندش را ازش دورکرده باشند قطعاْ این درد تو را خواهد شناخت . جومونگ اگر سازمان ثبت اختراعات در آن موقع بود قطعاْ بوپالمو الان نابغه بود و میلیاردها دلار پاداش می گرفت بخاطر اینهمه اختراع...شمشیر و زره و .... همه ی اینها ازاختراعات استاد پالرمو هست هر چند قیافه اش به این حرفها نمی آید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 154px; HEIGHT: 199px&quot; height=465 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ufile.info/up/files/7h7i93buwc1q7j20iqo0.jpg&quot; width=224 align=left border=0&gt;جومونگ من تو را دوست دارم چون تو باعث شدی ما بانو سوسانو را بشناسیم و بعضاْ ابروهایمان را سوسانویی کنیم . جومونگ جان از اینکه تو باعث شدی آرایشگاهها سردربهایشان رامزین نمایندبه (( اصلاح ابرو مدل سوسانو)) از تو متشکریم ( جومونگ جان این گفته تقدیر صنف آرایشگران  از شما بود  و نه حرف من ) جومونگ راستی تا یادم نرفته باید خدمت شما عرض کنم که همین بانو سوسانو باعث خودکشی تعدادی از جوانان جهان شده است درخور شایسته است که حضرتعالی وی رانصیحت کنی تادر پوشش و ادا و اطوارش تجدید نظرنماید . این که نشد در هر قمست که ایشان حضور دارد تعدادی جوان از بین برود نه با شمشیرهای تو که با نگاههای این بانوی ..... ( سانسور ) . خلاصه جومونگ جان می دانم شاید رفتار و کردار بانو سوسانو به شما مرتبط نباشد اما به عنوان یک مرد می  توانید به او تذکراتی بدهید .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 182px; HEIGHT: 142px&quot; height=230 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://arminbiz.persiangig.com/image/jumong.jpg&quot; width=276 align=right border=0&gt;جومونگ جان راستی این کمانها را شما از کجا آورده اید ..چندین میلیارد قبضه اش ( از نوع کم خطرش ) بسازید و به سراسر جهان ارسال کنید تا دیگر هیچ کس با کمانهای غیر استاندارد باعث آسیب رساندن به خود و دیگران نشود . راست می گویم جان خودت . همین چند روز پیش درکشور ما و در استان بوشهر در یکی ازروستاهای آن چندین نوجوان که با کمانهای غیراستاندارد جومونگی به جان هم افتاده بودن که باعث نابینا شدن یکی دو  نفر از این جنگنجویان شده بود . این کار شما که قطعاْ با استقبال گسترده روبرو خواهد شد اجر و پاداش فراوان خواهد داشت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جومونگ جان . دیروز در یکی از ادارات مرکز استان ما بحث شما خیلی داغ بود به اندازه ای که یک مدیر از منشی خود پرسید اگر امشب جومونگ ندارد ترتیب بازدید از...... را بدهید. ومن که ازتومتنفر  بودم تازه فهمیدم نه بابا شما هم برای خودتان برو بیایی دارید وما ازقافله ی بی خبران ایم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستی جومونگ جان معلوم نیست کی کشته یا پیروز خواهی شد . سالیان سال است که هر وقت به خانه بر می گردم مادر را شاهد تماشای تو برپای گیرنده ۲۴ اینچ ساخت کشور محل تولدت می بینم.. اگر این تاریخ دقیقش را می گفتی خیلی خوب بود.... جومونگ نمی دانم می دانی یا نه یک نفر کارگر بیچاره در منطقه ای محروم بخاطرتماشای تو از کار بیکار شده و کاش تو برای او فکری می کردی و وی را در یکی از لشکرهایت جای می دادی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 245px; HEIGHT: 155px&quot; height=105 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.volleyball.ir/pic/np/DSC01794.jpg&quot; width=105 align=right border=0&gt;جومونگ جان از اینکه والیبالیست های ملی پوش کشور من ازحضور تو درمحل تمرینشان از خود بی خود شده بودند خرسند شدم و کیف کردم آخه تو هم خیلی آدم مهمی هستی اگه نبودی که این همه طرفدار متعصب نداشتی...جان خودم همین دیشب با یکی از این فدایئهایت درخصوص تو مشغول صحبت بودیم که ناگهان این دوست با نمکدان پیشانی مرا نشانه رفت تا یادم بماند برای همیشه با جومونگ شوخی نکنم...جومونگ جان درهر صورت صداوسیمای ما زحمت کشیده و پای شما را به خانه های ما بازکرده و ما شاهد هنر نمایی شما . تسو و دیگر دوستان شما در این سرزمین کهن هستیم  و شاید افسانه ی تو از افسانه های ما که مهد آن بوده ایم جذاب تر باشد ...این که هم عده ای میگویند جومونگ افسانه ای از افسانه های سرزمین پارس بوده حرفی گذاف است و تو همان جومونگی ...جومونگی از سرزمین اجنبی ها...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Aug 2009 10:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گرد و غبار  جان !!! سلام ما را به خانم جوادی برسان</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>نامه ای به گرد و غبار
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;سلام جناب گـرد و غبـار&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ببخش که نمی توانم تو را آقا یا خانم صدا کنم چرا که به جان خودم قسم هنوز نمی دانم جنست از چیست ؟ نمی دانم مذکری یا مونث و میدانم به بزرگی خودت که گاهی هزاران کیلومترمربع را در برمی گیری این عمل شنیع مرا که ندانستم و نتوانستم جنابعالی را با جنس صدا کنم خواهی بخشید.... امیدوارم که حالت خوب باشد که قطعاهست این را دیروز که دیدمت فهمیدم.... حال ما هم خیلی خوب هست ... به لطف شما . از سرزمین اعراب چه خبر ؟ آنهایی که بعضی هایشان چشم دیدن ما را هم ندارند ؟ اما ما ایرانی هستیم و دوست داریم آنها در رفاه وسرور و شادی مشغول گذران ایام باشند این از خصلت ذاتی ما ایرانیهاست که همه را دوست داشته باشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img style=&quot;WIDTH: 235px; HEIGHT: 151px&quot; height=&quot;287&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://gdb.rferl.org/76F79150-F4C0-425F-8A66-6A4605F7956F_mw800_mh600.jpg&quot; width=&quot;213&quot; align=&quot;baseline&quot; border=&quot;0&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;راستی گرد و غبار جان !!! چیکار کـردی با خانم جوادی ، خانم جوادی را که حتماً میشناسی  ، از نسـوان کابینه که قطعاً معـرف حضور حضرتعالی می باشند ، قرار بود در خصوص شما ترتیب جلسه ای بفرمایند و تمهیداتی بیندیشند تا از شما دعوت شود به پایتخت پا نگذارید و تا آنجایی که می توانید بر سر مردم مناطق محروم و دور افتاده پایین بیایید ،قرار بود در کشور دوست و برادر عـراق بر سر شماتوافقاتی صورت پذیرد و پس از آن جلساتی نیز دراین خصوص در دیگرکشورهای دوست و برادر از جمله عـربستان و سوریه و کویت انجام پذیرد....زیاد جدی نگیر این مسائل را ... آنها وقتی دیدن که ذرات گرد وغبار به پایتخت رسیده این چنین تصمیماتی را گرفتند و مطمئن باش اگر کاری به آنها و پایتخت نداشته باشی قطعاً آنها هم کاری به جنابعالی نخواهند داشت.. اگر حضرتعالی گام در تهران نگذاری آنها مجبور نمی شوند اداراتشان را تعطیل کنند..( البته بدنیست بدانید که این عمل تعطیل کردن ادارات درتهران بدعت خوبی شد تا مسئولان استانهای جنوبی  هم جرآت پیدا کنند و گاهی این کار را انجام بدهند البته همزمان با پایتخت و اینروزها که حال و هوا بشدت از قبل بدتر بوده خبری از تعطیلی نیست) &lt;br /&gt;راستی گرد وغبار جان !! اینکه می گویند تو باعث لغو پروازهای فرودگاههای بوشهر و خوزستان شده ای بهانه ای بیش نیست .. به حان خودم که نباشد به جان طوفان و بادهای شدید و تشبادهای سرخ که از اقوام آن جناب می باشند این فرودگاه بوشهر و کلاً پروازهای بوشهر خودشان همیشه تاخیر دارند یکی ودوساعت که عادی هست بعضی وقتها به چندین ساعت نیز می رسد ..حالا وقتی تو می آیی آنها بهترین بهانه را به دست می آورند و اینگونه تو را سیبل می کنند و برسرت می کوبند و می گویند باد باعث لغو پروازشده است ...راستی لغو پرواز با تاخیر هفت هشت ساعت تا پروازبعدی چه فرقی می کند.... شاید هم با این کار شما و وزیدن شدید شما که باعث لغو پروازها می شود جان دهها انسان به خطر نیفتد و با این کار خیر و پسندیده شما از تلفات هوایی هم کاسته خـواهد شد که این خـود اتفاقی زیبا و بجاست ..( راستی کاش همیشه کل کشور را در بر می گرفتی تا همه پروازها لغو شود و ما دیگر نگران تلفات هوایی نباشیم)&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img style=&quot;WIDTH: 274px; HEIGHT: 160px&quot; height=&quot;294&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://dayyernews.googlepages.com/656B35D6.jpg&quot; width=&quot;335&quot; align=&quot;right&quot; border=&quot;0&quot; /&gt;&lt;img style=&quot;WIDTH: 258px; HEIGHT: 164px&quot; height=&quot;430&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1388/01/28/L00904411877.jpg&quot; width=&quot;607&quot; align=&quot;left&quot; border=&quot;0&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;(( &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;گردو غبار در میدان میگوی بندر دیر در جنوب استان بوشهـر .. گردو غبار تهران ..نمای برج میلاد ))&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;گرد و غبار جان !!! نمی دانم چرا مسئولان دانشگاه آزاد بـوشهر که از قضا در منطقه ای احداث شده که در تیررس مستقیم حضرتعالی قراردارد برخوردشان با شما خوب نیست .. شاید هم دلش به حال شما سوخت و فردا نه پس فردا رشته ی جدید به رشته های تحصیلی خود اضافه کرد با عنوان (( کارشناسی پیوسته گردوغبار)) و تعدادی از همین جوانان بومی استان که جایی در نفت و گازها و منابع خدادی خود استان ندارند توانستند جهت کسب علم این رشته را انتخاب کنند و.....یادمان باشد که شاید خدایی ناکرده همینها فردا بشوند عدوی شما و طرحی بنویسند تا شما را از زندگی ساقط نمایند.&lt;br /&gt;گردو غبار جان !!! نمی دانم حکمت این کجاست که شما چند صباحی رخت بربستید و همین که اسفندیار رحیم مشائی ( راستی اسفندیار رحیم مشائی را که میشناسی ، آدم خوبی است ، او همه ی آدمهای روی کره خاکی را دوست دارد درست مثل خودت ...رابطه اش با رئیس دولت هم خوب است ..تازه  اینطور که من شنیده ام تازه گی ها پیوند خانوادگی هم بین ایشان بوجود آمده است ) همین که این بنده ی خدا از معاونت اولی استعفا داد و علی کریمی هم پرسپولیس را دور زد و رفت به سمت استیل آذین ، تو درست بعد از این دو اتفاق بزرگ سرو کله ات پیدا شده ، حالا خودت بگو ، بعد از این اتفاقها مردم نباید فکر بد بکنند...اگر خودت جای ما بودی چه فکری می کردی؟ &lt;br /&gt;گردوغبار جان !!! من شما را دوست دارم ...خیلی ... از اینکه اینروزها چشمان مردمان خونگرم جنوب را  اذیت می کنی ناراحت نیستم ... از اینکه برای پیرمردها و پیرزنهاو کودکان و بیماران خطرناکی نیز ناراحت نیستم ... از اینکه باعث لغو پروازها می شوی ناراحت نیستم ... ازاینکه بعضی وقتها لباسهایمان را که روی رخت لباسی است کثیف می کنی و ما مجبوریم دوباره آنها را بشوییم و در مصرف آب بعضی وقتها زیاده روی کنیم... از اینکه تا که می آیی برق هم می رود وتیرهای برق با حضور پر خیروبرکت شما آسیب می بینند ...من از شما که بسیار شریف و متین هستید ناراحت نیستم اما از خودمان چـرا ؟&lt;br /&gt;راستی گرد و غبار جان !! اگر خانم جوادی را دیدی حتماً ضمن تقدیم بهترین سلامهای ما  به ایشان ، به این مدیر مونث کابینه بگو که کاری به تهران و پایتخت نداری و خیالشان آسوده باشد تا برایت خدایی ناکرده نقشه ای نکشند.....می دانم امروز غلظت شما در هوا بسیار بود و هواشناسی نمی تواند بگوید وضعیت وخیم است اما نمی دانم چرا مسئولان امروز را که هوابدتر از روزهای قبل بود تعطیل ننمودند...&lt;br /&gt;گرد وغبار جان !! بیشتر از این مزاحم شما نمی شود ...فقط جان مادرت بگو کی دست از سرما بر می داری ؟ می گفتن چهارشنبه میری...امروز شنیدم تا یکشنبه میهمان جنوب هستید و البته خود شما نیز از میهمان نوازی جنوبی ها خوشتان آمده و می دانی آنها چقدر مهربان اند و بندگان خدا تحت مدیریت مسئولانشان هیچگاه لب به شکایت علیه تو بر نخواهند نگشـود.....&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;.گرد و غبار جان !! سلام ما را از جنوب کشـور به مسئولان پایتخت نشین برسان و بگو حال ما خـوب است ، جان خودتان شما مواظب احوالات خود باشید تا خدایی ناکرده ناخوش نشوید..&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 30 Jul 2009 12:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمستان منهای کنار</title>
<link>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;جزء نوستالژی کودکی ما بود ....زنگوله نبود...جغحغه دیجیتالی نبود...پی سی هم نبود.... اصلن دیجیتالی نبود... موزیکال 8گیگ نبود .... ماشین برقی نبود.... جت اسکی نبود......مثمر ثمر بود.... &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;(1( کنار )) درخت کودکی های ما طی یک عملیات انتحاری از سوی حاج غریب و با یاری حاج رحمی (2) و با پشت صحنه بانی (3) ، مرصه (4) و فاطو زارسین (5) نابود شد.. از همه ی آن درخت تنومند 33 سانتی متر پایین تنه مونده ..... زمستونها را با میوه های این درخت سر می کردیم ...امسال اولین زمستان طی 25 سال حضورم در این کره خاکی است که باید بدون او سپری کنیم.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/thumb/4/49/Derakht_Konar_4.jpg/300px-Derakht_Konar_4.jpg&quot; /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;1)&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;درخت كنار از تيره عناب است و ميوه آن سرخ و شيرين و كنار نام دارد و ميوه خشك شده آن را آسياب كرده و آرد كنار تهيه مي كنند برگ آن وقتي خشك شود آن را آسياب مي كند كه همان سدر و به زبان محلي ختمي گفته مي شود. بيشتر پزشكان براي جلوگيري از ريزش مو شامپو هاي مختلف استفاده از سدر را تجويز مي كنند.چوب درخت كنار بسيار سخت و يادوام است و در گذشته براي پوشش سقف خانه ها و ساختن در و پنجره استفاده مي كردند. زيرا موريانه كمتر به چوب آن اثر مي كند . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;2) حاج رحمی .. حاج رحمان از اهالی بردستان هست که می گویند قبلاً آشپز یکی از نهادهای امنیتی بوده و اکنون به درجه بازنشستگی نائل آمده است .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;3 و 4و 5 ) بانی . مرصه و فاطو زارسین از نسوان پا به سن گذشته ی محله هستند که هر کدام مسئولیت همسری از یکی مردانمحله را عهده دار هستند .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 12:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertifoon&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>dayyertifoon</dc:creator>
<guid>http://dayyertifoon.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
